X
تبلیغات
محبوب ترین وبلاگ های زنان زن بابای امروزی

 

اينكه نمي شود هر از گاهي ما بياييم و در دو خط بنويسيم كه گفتني هاي زيادي داريم و هزارو يك عذر بتراشيم و بدون گفتن كلمه اي كركره را پايين كشيده برويم تا مجالي ديگر .

واقعا انگار خودمان را مسخره كرده ايم بلانسبت شما عزيزان .

شما كه كه اهل تكنولوژي هستيد و از دنياي روز باخبريد ، لطف كرده راه چاره اي انديشيده و نسخه اي براي ما بپيچيد تا بتوانيم راحت حرفهايمان را بريزيم روي دايره .

 البته اگر هم اعتنايي نكنيد براي رفع اين مشكل ، واضح و مبرهن است كه ما با توجه به جهاني بودن ناممان ، نتوانيم از ريزو درشت اين روزهايمان از جمله خواستگاري رفتن براي مدعي الملك براي شما بنويسيم .

حال ديگر خودتان دانيد و انبان حرفهاي تلنبار شده در دل تنگ ما .

 از اينها كه بگذريم بايد به اطلاع همه دوستان و آشنايان برسانيم كه ما اين روزها سخت درگير رسيدگي به امورات گربه هاي اطراف كاخ اليزه هستيم كه حالا ديگر عضوي از خانواده محسوب مي شوند.

اين درست كه حناخان رفته اند آنچنان كه نادرشاه از ايران زمين رفت ، اما نامزدشان كه هستند .

 و البته در فرهنگ ما شرقيها عروس جايگاه ويژه اي نزد قوم شوهر دارد كه مي تواند بسيار عزيز بوده و يا از آن طرف بام پرت شده باشند كه در آن صورت داستانها از كش و قوس مرسوم خواهند داشت .

از شما چه پنهان اين خصلت عروس دوست بودن همسرجان در ما هم نفوذ كرده و خواه ناخواه دلمان را آنقدر به ريقوجان خوش نموديم كه ديگر فندقي شده اند براي ما .

در اين مدت كه از رفتن حناجان مي گذرد ، روزبه روز فاصله بين ما و فندق كمتر شده و رسيده ايم به جايي كه حالا ديگر فندقمان را بسي بيشتر از حناجانمان دوست داريم .

و از حق نگذريم اين دختر هم بسيار انيس ما شده و قدر محبت را مي داند .

در اين ميان همه اين بندگان خدا كه دور هم جمع باشند ، پانزده گربه در رنگها و مدلهاي مختلف دور خانه ما پرسه مي زنند كه هر كدام براي خودشان كسي هستند البته .

چندي پيش يك گربه سياه با رگه هاي زرد در سطح پوستش و چشماني سبز مثل زمرد پيدايش شده بود كه هيكل نامتناسبي داشت و بعد از چند روز همسرجان گفتند ايشان يك مادر باردار هستند و در نتيجه توجه ويژه اي داشتند تا حتما غذا به او هم برسد و چندباري هم دست نوازش به سروگوش اين زبان بسته كشيده و بدين سان اين ننه مادر را مديون خود ساختند تا بلكه بعد از زايمان بچه هايش را بياورد نزديك خانه ما .

 اما بعد از دوروزي غيبت وقتي با شكم خالي شده از بار بچه ها برگشت پيش ما ، نه اينكه حالا چندسرنانخور هم داشت ، بسيار جسور شده بود براي گرفتن غذا و توسري زدن به بقيه .

ما هم ملاحظه مادري اش را كرده و هوايش را بيشتر داشتيم اما اگر شما توله هاي اين ماده گربه خشمناك را ديديد ، ما هم ديديم .

از آن طرف يك ماده ديگري هست كه رنگ پوست و چشم ، هماهنگ زرد است و يك خوشگلي روستايي دارد كه شايد هر كسي نپسندد . ما كه عميق نگاهش مي كنيم مي بينيم  يك جوري خوشگل است اما همسرجان معتقدند شبيه كُلفَتهاي خارجي ست . و لابد ما هم كُلفَت پسند هستيم با اين حساب . 

 و البته اين بنده خدا نمي دانيم چه شري از آدميزاد ديده است كه از يك فرسخي آدمها فرار كرده و هنوز نتوانسته ايم رامش كنيم و ديدني ست دعواهايي كه اين ننه وحشي با آن ننه مادر بر سر تصاحب غدا دارند . 

 يك نوجوان بسيار زيبا هم داريم كه عسلي صدايش مي كنيم و ايشان هم نزديك هيچ بني بشري نمي شوند . 

 يكيشان هم با وجود زيبايي خدادادي ، چنان هيبت عظيمي دارد كه ته دل ما را خالي مي كند چه رسد به آنها كه از اين موجودات واهمه دارند و آن اوايل ايشان چنان زدوخوردي با بقيه داشتند موقع تقسيم غذا ، كه ما عمه شمسي صدايشان مي كرديم و بعدها براي ما شدند عمه كتي .

 اينها اعضاي اصلي انجمن هستند و فعلا كاري به معرفي بقيه شان نداريم .

ما روزي سه وعده عذاي اصلي بينشان تقسيم مي كنيم و اگر آشپزخانه مان به راه باشد ، ميان وعده هم مي دهيم كه جشن مي گيرند براي خودشان .

 تعدادي از دوستان نگران آمدوشد اين گربه ها به خانه ما بوده و تذكر داده بودند براي بيماريهاي منتقل شده از آنها . جا دارد بگوييم كه خواهرجانمان مرتب در حال امربه معروف و نهي از منكر كردن ما در اين مورد خاص هستند و ما هم به اندازه خودمان مي فهميم كه اينها گربه هاي واكسينه شده نبوده و نبايد داخل زندگي شوند .

ما فقط فندقي را به خانه راه مي دهيم و البته فقط مي تواند در بخش پادريِ جلوي خانه بيايد .

 و درست در ورودي خانه يك فضاي خاصي را اختصاص داده ايم به اينكه ملحفه مخصوصش را پهن كنيم و او هم مي داند كه فقط داخل آن ملحفه مي تواند بنشيند و خودمان روي زمين نشسته و ملحفه را تا روي پايمان مي كشيم و فندقي سرش را روي پاي ما گذاشته و ما هم نوازشش مي كنيم و در اين مدت دست به هيچ چيز نزده و  بعد دستمان را با آب و صابون كاملا مي شوييم .

بنابراين اين بچه حق ندارد داخل خانه و زندگي شود تا ما را آلوده كند .

و ما هم با خيالي آسوده مهرمان را نثار اين گربه ملوس مي كنيم تا به خوابي عميق مي رود و اين نوازشها آنقدر انرژي به ما مي دهد كه مي توانيم ساعتها او را ناز كرده و به قربان صدقه رفتن قدوبالايش ادامه دهيم و البته اين ورپريده هم چنان ناز براي ما مي كند كه دلمان غنج مي رود .

 ساعت 12 شب كه مي شود با وجود خستگي ، بازهم دلمان نمي آيد بچه را از خواب بيدار كرده و روانه اش كنيم از بس كه خوابش عميق و شيرين است .

و چنان خروپفي مي كند كه سرش كج شده و زبان قرمزش از لاي دندانها مي زند بيرون و چنان غش مي كند از آسودگي كه انگاري خانه ننه اش خوابيده است .

و البته حال ما گفتن ندارد كه همينطور پيوسته خودمان را فداي زيباييهاي اين دختر مي كنيم و آن وسطها دوتا فحش خشك هم نثار روح حناخان مي كنيم كه چطور دلش آمد اين دختر را رها كرده برود آنجا كه نمي دانيم .

ناگفته نماند كه اين دختر ما ميانه خوبي با همسرجان ندارد ازبس كه تشر مي شنود از ايشان و البته هيچ اعتنايي هم نمي كند .

وقتي همسرجان با او حرف مي زند ، يك دفعه يكصدوهشتاد درجه چرخش كرده و كروكي اش را طوري تنظيم مي كند كه ماتحت مباركش به روي همسر ما باشد و در حالي كه يك نفس عميق مي كشد چشمان شهلايش را هم مي بندد .

در اين وقتها حال و روز همسرجان گفتن ندارد اما ما دلمان مي خواهد اين بچه شيرين و صبور را بچلانيم از خوشي .

ساعت كه از 12 مي گذرد همسرجان نق مي زند كه زن پاشو برو بخواب صبح مي خواهي بروي صدارتخانه ، ما هم مي گوييم دلمان نمي آيد اين بچه را از خواب بيدار كنيم و همسرجان بلند مي گويد كه پيشي پاشو برو خانه خودتان  ....

پيشي هم لاي چشمانش را باز كرده و بعد از كشيدن يك نفس عميق دوباره بيهوش مي شود ،  تا كي سير شود از خواب و برود به خانه خودش روي بالكن همسايه .

 اين دخترما بسيار هم مهربان است و هزارماشالله روابط عمومي خوبي با بقيه دوستانش دارد .

هزاربار خودمان به چشم خودمان ديديم كه وقتي يك گربه ديگر چه نر چه ماده از كنارش مي گذرد ، اين فندقي ما بي مقدمه لبهاي غنچه اش را مي برد جلو و او را مي بوسد .

و هيچ توجهي هم به تشرهاي همسرجان ما و دست روي دست كوبيدن ما ندارد .

ما هم البته ديگر كنار آمده ايم با اين اخلاق دخترمان . اما جالب اينجاست كه وقتي دختره دوستش را مي بوسد ، طرف هم زير دم او را بو مي كشد كه لابد پاسخي ست به محبت دختر ما .

خودشان مي دانند ما چرا بيخود دخالت كنيم در مراودات اين جوانهاي امروزي . اما يكبار كه داشتيم از حسن خلق دخترمان براي  عروسمان باربي تعريف مي كرديم ، باربي جان نه گذاشتند و نه برداشتند توي چشم ما نگاه كردند و گفتند والا پوران جون به اين نمي گويند مهربان ، اسم اين دخترها يك چيز ديگري ست .

البته كه ما بحث را ادامه نداديم اما كلي شرمنده شديم از اين واقعيتي كه باربي به روي مان آورد.

هرچند همسرجان بارها توي سر ما زده بودند كه اين دختره خودش را به همه مي مالد اما هيچ كدام از اين نرها حاضر نيستند دردي از اين دوا كنند و حتي نگاهش هم نمي كنند و خدا به سر شاهد است كه با اين حرفها چقدر دل ما مي شكست  كه دختر به اين خوبي و مهرباني ، هيچ كدام از اين لات و لوتهاي ايكبيري حاضر نباشند حالي به او بدهند  .

غافل از آنكه اين دختر ما ظاهرا بند را به همان حنايي خودمان آب داده و ما غصه بيخود مي خوريم براي خودمان .

حالا همه اين آسمان و ريسمان را به هم بافتيم كه بگوييم مدتيست شكم فندق جان جلو آمده و ما اوايل به روي خودمان نياورديم و گذاشتيم به حساب پرخوري و رسيدگي هاي جانانه خودمان كه بچه را از آب و گِل درآورديم .

اما هرچه گذشت ديديم اين شكم هي قلمبه تر مي شود و دخترك هم هي بي حوصله تر و كرخت تر .

ديديم هي شبها كه به مقر حكومتش مي آيد كز مي كند و حوصله بازي ندارد و همه اش خميازه مي كشد ، اما از كجا بايد مي فهميديم كه اين بچه باردار است . مگر ما خودمان چندتا شكم زاييده بوديم كه اينها را بدانيم ؟

البته آن سركوفت زدنهاي همسرجان هم بي تاثير نبود در گمراه كردن ما . ولي حالا ديگر مطمئن شده ايم كه به زودي از قدرت خداوند داريم نوه دار مي شويم و از همين حالا توي دلمان شربت ،  روان شده از تصور داشتن چند بچه گربه ملوس .

و البته چقدر سربلند شديم جلوي همسرجان كه مدعي بودند كسي به اين دختره نگاه هم نمي كند .

همين ديشب داشتيم با همسرجان كه حالا چند روزيست مهربان شده با اين عروس خانوم ، صحبت اين را مي كرديم كه يك جايي را بيرون از خانه درست كنيم براي نگهداري اين نوه ها از دست ارازل و اوباش محل كه رحم ندارند به اين عزيزكرده ما .

همه دقشان اينست كه چرا بهترين قسمت غذا براي اوست و چرا اجازه دارد از در خانه بيايد تو . البته اين ورپريده هم ، كم آنها را نمي سوزاند . وقتي روي پادري خانه غذايش را مي دهيم اصرار دارد كه برود بيرون جلوي چشم بقيه يك مانوري بدهد و دوباره بيايد تو . آن بندگان خدا هم چنان با حسرت به اين دخترك نگاه مي كنند كه انگاري شاهزاده است لامصب .

ديروز كه از صدارتخانه رسيديم به خانه ،  اول غذاي بچه ها را داديم تا بعد خودمان ناهار بخوريم اما اين ننه مادر چنان پريد روي سر عمه كتي كه سر راهش اين فندق ما را هم نقش زمين كرده و از روي شكمش رد شد .

ما هم يك لحظه چنان غليان احساساتمان زد بالا كه ديگر چشممان را بسته و دهان مباركمان را باز كرديم و هرچه لايق اين ننه مادر بود نثارش كرديم و تازه  وقتي همسرجان آمد دستمان را به داخل خانه كشيد كه آبرويمان را جلوي همسايه ها بردي ، فهميديم داشتيم با يك گربه دهان به دهان مي شديم و نه يك آدم .

اما حتي اين آگاهي هم چيزي از عصبانيت ما كم نكرد و داخل خانه چنان هوارهوار كرديم سر همسرجان بيچاره كه تو باعث شدي اين ننه مادر اينقدر پررو شود و اينطوري به همه بپرد ......

و باز كه يادمان مي آمد چطور بچه ام نقش زمين شد از وحشي بازي اين ننه مادر ، دلمان مي جوشيد و مي گفتيم الهي بميرم بچه ام چيزي اش نشود ......

حالا در همين گيرودار مامور پست زنگ خانه را زد كه با كارت ملي تشريف بياوريد پاسپورت تان را بگيريد .

چادر به سر انداختم و آمدم بيرون كه ديدم ننه مادر همچنان مشغول گيس كشي با عمه كتي ست و من دوباره جوگير شده سرش داد زدم كه برو گمشو اون طرف .

آقاي جوان كه كارت ملي را ديد با تعجب نگاهم كرده و فرمودند خودتان هستيد ؟

مي خواستم يك دادي هم سر او بزنم كه ديدم از عصبانيت ، اشتباهي كارت ملي همسرجان را برده ام و آن بنده خدا هم هي به ريش و سيبيل عكس كارت نگاه مي كند هي به چادر و پاچه باز ما .

دوباره برگشتم خانه و اينبار كه كارت خودم را بردم فرمودند قبض رسيد كو ؟

 حالا ما خيلي اعصاب داريم ، اين هم سند ششدانگ مي خواهد تا يك پاسپورت بي مصرف تحويلمان دهد.

در اين ميان ننه مادر مشغول كركري خواندن براي بقيه بود و بچه ننه مرده خودمان هم مثل لواشك  توي آفتاب ، پهن زمين بود و بهت زده ما را نگاه مي كرد.

آقاي جوان كه مي خواست وساطت كند ، گفت اينها گرسنه اند . گفتيم نخير ناهارشان را خورده اند ، دعوايشان شده .............

برگشتيم سر ميز غذا تا يك لقمه ناهارمان را بخوريم اما همچنان فحش هاي آب كشيده و نكشيده بود كه نثار اين ننه مادر مي كرديم و خط و نشانها كه براي همسرجان كشيديم كه اگر اين ننه مادر يك بار ديگر به بچه من چپ نگاه كند بچه هايش را به عزايش مي نشانيم .

 البته اين جمله آخر فقط شعاري بود براي نشان دادن ميزان علاقه ما به عروسمان وگرنه ما و اين حرفها ؟

پي نوشت : خرده نگيريد كه چرا باز از گربه ها نوشتيم . اول اينكه اينها بخشي از زندگي ما هستند در حال حاضر و دوم اينكه تا دوستشان نداشته باشيد نمي دانيد ما چه مي گوييم . و سوم اينكه بنويسيم ببينيم اگر استعداد داشتيم شايد بتوانيم يك كتابي اندر اين موجودات بنويسيم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:24  توسط زن بابا  | 

 

بي انصافي ست اگر نگويم كه ديشب كپل وقتي از در كاخ اليزه ما آمد تو و مرا بوسيد ، گفت روز مادر مبارك .

و هديه اي را داد كه اين روزها خيلي لازمش دارم . البته بسيار هم عذاب وجدان گرفتم كه با اين وضعيت اقتصادي بد ، هزينه پرداخت كرده بود .

 براي من همان جمله اي كه گفت ، تا آخر عمر كفايت مي كرد تا سربلند باشم پيش خداوند و بندگانش .

 و البته يك بار ديگر از خدا خواستم اي كاش مي شد كه من و مادر عزيزش جايمان را عوض كنيم حتي براي چند روز .  

پي نوشت : اينكه اين كار گل پسر ما اينقدر ارشمند بود برايمان ، به دليل خاطرات اين روز فرخنده در دوسال گذشته بود كه فكر مي كرديم برايتان نوشته ايم چقدر آزارمان داد با رفتار خود . اما هر چه آرشيو را زيرورو كرديم چيزي نيافتيم تا در بخش ثبت موقت پيدايش كرديم كه دو پست در دوسال گذشته نوشته بوديم براي دل خودمان و هرچند بسيار دل شكسته بوديم نمي دانيم چرا عيانش نكرده بوديم .

امروز فهميديم چقدر صبور بوده ايم و خودمان نمي دانستيم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 12:20  توسط زن بابا  | 

 

گفته بودم كه گفتني هاي بسيار دارم براي شما عزيزان .

اما وقتي مجبور مي شوي خودت و زندگي ات را در سانسور بگذاري تا فرداروزي پاسخگوي دوستان و آشنايان نباشي به لطف جستجو در گو- گل ، البته كه لالماني هم مي گيري از اين محدود شدن ها .

و اين مي شود كه دوست عزيزي كشف مي كند كه گفتن از گربه ها سرپوشي ست بر مسائل مهم زندگي تا مجبور نباشي از مسائل اصلي ات بگويي .

همه اينها متين و صد البته درست .

اما وقتي كار به جايي برسد كه در پشت ميز صدارتخانه بنشيني و از شدت خودسانسوري ، با دوستانت هم كلامي نگويي ، و به جاي نوشتن مكنونات دروني ، گوشي همراهت را دست بگيري و مدل به مدل عكسهاي فندقي را در حالتهاي نشسته و خوابيده و غش كرده نگاه كرده و فداي قدوبالايش شوي ، ديگر بايد چه گِلي به سرت بگيري ؟!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 12:28  توسط زن بابا  | 

 

مثل اين بچه هاي تنبل كه درسهاي زيادي براي نوشتن دارند وروي هم انباشته شده ، حالا بعد از اين همه مدت نمي دانيم از كجايش بگوييم كه خدا را خوش آيد .

گفته بودم كه در پايان سال گذشته مديريت صدارتخانه چنان ما را مورد لطف خود قراردادند كه در آخرين روزكاري در مسير برگشت به خانه آنقدر با همسرجان درد دل كرديم كه آن بنده خدا سردرد گرفت از غرغرهاي ما .

و در تمام تعطيلات هي حرص خورديم و هي كارنامه بيست و دوسال خدمت صادقانه مان را ورق زديم و چيزي جز نوكري خالصانه براي اين مجموعه نديديم و باز هي حرص خورديم و ته دلمان اين نويد را داديم كه بعد از تعطيلات ديگر اين همكاري را ادامه نداده و خودمان را بازنشسته خواهيم نمود و بدين ترتيب با خوردن آرامبخش روزانه و شبانه و اميد به قطع خدمت ، توانستيم خودمان را تا آخر تعطيلات سرپا نگه داريم .

و البته گفتن ندارد كه بعد از شانزده روز ، با چه زجري خودمان را راضي كرديم بياييم به صدارتخانه براي گرفتن تصميم نهايي كه كفه  نماندن بيشتر مي چربيد بر ماندن .  

غافل از آنكه تقدير برنامه ديگري براي ما تدارك ديده است .

همان اول صبح از امور اداري زنگ زدند كه تشريف بياوريد در خدمت باشيم .

در كمال نارضايتي داخل اتاق كارگزيني شديم كه آقاي رئيس مربوطه فرمودند شما نمي خواهيد شيريني بدهيد ؟ عرض كرديم بابت چه ؟

 گفتند بابت تغيير وضعيتي كه داشته ايد . سوال را كه در صورت ما خواندند فرمودند شما از بيست و هشتم اسفند گذشته از يك كارمند قراردادي به كارمند پي ماني تبديل شده ايد .

ما با حيرت فراوان گفتيم چطور ؟ ما كه شكايتي نكرده بوديم ؟

 گفتند مگر بايد شكايت مي كرديد ؟

گفتيم ولي بقيه همكاران با دوندگي هاي فراوان و يك پروسه يك ساله در ديوان عدالت اداري به دنبال تغيير وضعيت بودند ، در حالي كه ما قدم از قدم برنداشتيم براي اين كارها . 

 فرمودند ، شرايط شما و عده ديگري از همكاران شامل پست پي ماني شده و حالا تغيير وضعيت داده ايد .

 گفتيم ، حالا ما بايد چه كنيم ؟ فرمودند قرارداد جديد كه آماده شد بفرماييد امضا كنيد به شرط آنكه شيريني ما فراموش نشود .

ما هم مثل هميشه اين دهان لامصب را بي موقع باز كرده و چنين سخنسرايي نموديم كه ما خوشمان نمي آيد شيريني از قنادي تهيه كنيم .

 بعد تابي به سروگردن خود داده و ادامه داديم ما به عنوان شيريني به  شما ناهار مي دهيم .

و از آنجا كه درافشاني ما هنوز تمام نشده بود ، ادامه داديم البته ناهار رستوران نه ها ! ما خودمان ناهار مي پزيم و مي آوريم براي كارگزيني .

 بدمصب اين آسياب دهان مباركمان كه كار مي افتد ، به اين راحتي ميدان را خالي نمي كند كه .

با اين قولي كه ما به رئيس كارگزيني داديم بنده خدا چند لحظه هنگ كرده و فكر كرد سند مالكيت سازمان را به نام ما زده كه چنين جوگير شده ايم .

از كارگزيني كه درآمديم قطعا همان آدمي نبوديم كه چند دقيقه قبل وارد شده بوديم .

حالا ديگر نه تنها قصد قطع همكاري نداشتيم ، بلكه بعد از سالها دلهره از دست دادن كار ، ديگر مي دانستيم كه زين پس آرامشي مهمان دلمان خواهد بود به جبران آنهمه دغدغه هاي هرساله بابت تمديد قرارداد خدمت .

  و البته خوشحال بابت آنكه بيهوده به دنبال سلسله مراتب شكايت و دادگاه نرفتيم .

چند روز بعد كه صدايمان كردند براي امضاي حكم ، كارگزيني چنان غلغله اي بود كه وقتي وارد شديم فكر كرديم سهام سازمان را به حراج گذاشته و كارمندان عزيز را يك شبه ميليونر كرده اند كه چنين بلوايي برپاست .

همكاران عزيز هر كدام با نامه اعمالشان در حال شور و مشورت بودند .

و البته آن چند نفري كه پي ماني شده بودند ، نه اينكه حالا ديگر آدمهاي مهمي در سطح مملكت بودند ، كاغذهاي بيشتري را بايد امضا مي نمودند .

تصورش را بفرماييد كه ما كارمندان دون پايه به يكباره هم پي ماني شده بوديم و هم لطف دولت شامل حالمان شده بود بابت بيست درصد اضافه حقوقي كه بايد با آن به جنگ تن به تن با تورم مثلا چهل درصدي برويم .

همين كه از شادي  ، تنها به شيون كردن اكتفا كرده بوديم ، مايه بسي آبروداري بود لابد .

وقتي مي بايستي در جا انفاركتوس كنيم اما در كمال خويشتن داري ، نكرده بوديم .

 ناگفته نماند كه همكاران عزيزي كه همچنان درگير دادگاه و شكايت بوده و هنوز به نتيجه اي نرسيده بودند ، ما را مورد محبت خود قرار داده و دادو قال داشتند از بي عدالتيهاي موجود كه چرا ما پي ماني شده ايم و آنها نه .

و مدرك تحصيلي ديپلمشان را معادل ليسانسي مي دانستند كه ما با خون جگر گرفته و حالا بعد از اينهمه سال ، تازه مي خواهيم نفسي بكشيم اگر خدا خواهد .

چنان گوشه اتاق نشستيم به مطالعه قرارداد كه پنداري سند مرگ و زندگي مان است .

همان اول كه كاغذها را جلوي چشمان شهلايمان گرفتيم ، ديديم به  لطف ميانسالي ، نمي توانيم خطوط را خوب ببينيم .

و اگر كاغذ را در فاصله دورتر نگيريم محال است بتوانيم چيزي بخوانيم .

 البته اينكه ما اين سر ميز بنشينيم و كاغذ را آن سر ميز بگيريم براي آنكه بتوانيم بخوانيم ، مسئله جديدي نيست اما هر چه مي گذرد هضمش سختتر مي شود .

به هرحال سوزن نخ كردن نيست كه از خيرش بگذريم ، ماييم و زندگي و خواندن و نوشتن . اين هم يكي ديگر از اسناد گذر عمر است كه شوخي ندارد با كسي . 

 با خواندن هر بند از قرارداد كه مشت محكمي بود بر دهان بندهاي قراردادهاي پيشين ، البته واضح و مبرهن است كه به ازاي اضافه شدن هر پانزده ريال ، معادل پانزده ميليون تومان قند در دل خجسته ما آب شده و هي در دلمان ته نشين مي شد .

 و مي توانست شربتي باشد براي روزهاي متوالي تكرار زندگي . اگر تلخي ضعف سوي چشمانمان مي گذاشت .

به هرحال اسناد پايبندي دوباره به كار و تلاش را در ميان همهمه همكاران امضا نموديم و خداوند را سپاس گفتيم از اينكه هنوز شاغليم و يك آب باريكه اي نصيبمان مي شود .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1392ساعت 12:37  توسط زن بابا  | 

 

اينكه ما چقدر مي گيريم تا ديگر تصميمي نگيريم ، البته خودمان هم نمي دانيم .

اما مبلغ بايد قابل تامل باشد تا ما ديگر تصميمات كلان براي خودمان نگيريم كه به محض قرار گذاشتن با خودمان براي انجام امري مهم ، تمام نيروهاي بازدارنده اقليمي و محيطي و صد البته دروني ما دست به دست يكديگر مي دهند تا نگذارند ما قدمي برداريم .

البته قدم اول را با شور و شوق فراوان برمي داريم،  اما فقط همين و ديگر هيچ .

بعد از آن ما مي مانيم و جدالي دروني بين خودمان با خودمان بابت عمل نكردن به تصميماتي كه با كلي انگيزه گرفته ايم .

و اين اولين باري نيست كه چنين شرمزده مي شويم از ارائه توجيهات به خود و گاهي اطرافيانمان .

 حالا اينكه ريشه اينها كجاست ، مقوله ايست كه نميخواهيم براي آن هم پرونده اي تشكيل دهيم بي نتيجه . مهم اينست كه فعلا ما اينگونه هستيم .

سرافكنده و شرمسار از رها كردن زندگي و البته واضح و مبرهن است كه مدتيست زندگي هم ما را به حال خود رها كرده به تلافي اين بي حوصله گيها كه خرج مي كنيم .

وقتي مدتها ننويسي ، ديگر نوشتن كاري مي شود سخت .

در واقع حالا كه مي خواهيم بنويسيم انگاري داريم با يك سنگپا صورتمان را خراش مي دهيم و چنين جانفرساست كاري كه زماني مفرح بود براي ما .

نمي خواهيم صنايع ادبي را زيرورو كنيم براي نوشتن . كه بازگويي وقايع اتفاقيه ، نثر مصنوع و مزين نمي خواهد .

وقتي به زبان ساده مي توان گفت حنايي جان ما رفت .

و شايد با رفتن خود حوصله و انرژي ما را هم برد.

در آخرين پنجشنبه سال كه اصولا همه مي روند به زيارت اهل قبور ، چندين سال است كه به دليل شلوغي اين روز ، ما اين سنت را به جا نمي آوريم .

در نتيجه از صبح مشغول جمع كردن بقاياي خانه تكاني بوديم  و حنايي هم در دست و پاي ما مي پلكيد. صبحانه اش را كه داديم تلفن زديم به خواهرجان كه اگر قبول كند همسرجانمان سر راه اين بچه را ببرد پيش خاله اش تا ما به كارمان برسيم  .

اما خواهرجان طبق معمول آي و واي راه انداختند كه حالشان از اين حنايي ما به هم مي خورد و صدالبته كه وحشت دارند از اين جنس چارپا .

به همسرجان گفتيم داريد مي رويد بيرون اين بچه را هم سوار كنيد يك دوري بزنيد دلش باز شود و ايشان هم در نقش ناپدري  شانه خالي كردند از سروس دادن به بچه ما .  

ما هم حناجان را فرستاديم برود توي باغچه تا به كارمان برسيم . البته روزها كه ما نبوديم حنايي عادت داشت با دوستانش توي باغچه بازي كند اما لابد انتظار داشت حالا كه در خانه ايم ، او هم كنار دست ما باشد .

و لعنت به اين كار ِخانه كه تمامي ندارد . چنان سرگرم كار شديم كه حتي چندباري كه بچه آمد پشت پنجره آشپزخانه و با همان چشمان باهوشش با ما حرف زد ، قربان صدقه اش رفتيم و دوباره مشغول كار شديم .

ساعتي بعد كه همسرجان برگشتند سراغ حنايي را گرفتيم كه گفتند او را نديده اند .

گفتيم شايد براي آخر هفته رفته مهماني دوستان كه قبلا هم رفته بود .

شب شد و باز هم نيامد .

فردا صبح هم به انتظار گذشت .

اما هيچ خبري از او نبود و تنها ما بوديم و ناله هاي كشدار ريقو در فراغ حناخان .

دوسه روزي كه گذشت همسرجان از آقاي شريفي همسايه چند بلوك آن ورتر جوياي حنايي شدند و ايشان كه هميشه ميزبان هيئتي از دوستان حنايي هستند گفتند نگران نباشيد به احتمال زياد رفته است براي جفتگيري .

گفتيم مگر ما مادر سختگيري بوديم كه اين بچه برود منطقه ديگري براي امر خطير جفتگيري ؟ ما كه همه جوره سرويس مي داديم به ايشان و نامزدشان ريقوجان ،  چه دليلي داشت كه برود يك محله ديگر ؟ مگر كار خلاف مي خواست بكند بچه ننه مرده ما ؟

خلاصه گفتيم صبر مي كنيم تا برگردد و شايد با دست پر هم برگردد .

 اما درد خودمان كم بود ، اين ريقو هم با ناله هايي كه از شكوه دوري حنا جان براي ما سر مي داد ، دلمان را آشوب مي كرد .

گفتيم حالا كه خودش نيست حداقل اين عروسش را به يادگاري تروخشك كنيم كه فردا بتوانيم در چشمش نگاه كنيم .

با هزار مصيبت اعتماد ريقو را جلب كرديم تا بتوانيم حداقل دست نوازشمان را بر سر اين عروس خانوم بكشيم كه هم او تشنه محبت بود و هم ما عزيز گم كرده .

سال تحويل شد و باز هم عزيز سفركرده ما برنگشت  .

هربار كه اظهار دلتنگي نموديم همسرجان گفتند شايد براي تعطيلات هم بماند همانجا كه رفته .

گفتيم آخر اين چه جفتگيريي بود كه اينقدر طول كشيده ؟ نكند نشسته ور دل آن جفت پتياره اش تا بچه هم دنيا بيايد بعد برگردد.

اصلا ما هيچي ، فكر اين ريقوي ننه مرده را نمي كند كه اينطور غريب رهايش كرده و رفته ؟ خب اين دختر بدبخت هم به اميد سرپناه و تكيه گاه اين همه خودش را براي حناخان خوار و خفيف كرد و همه جوره سرويس داد به اين ورپريده و حالا هيچي به هيچي ؟ !

با هزار مصيبت خودمان را راضي به سفر چند روزه كرديم به اميد آنكه وقتي برگرديم اين فرزند برومند هم سر جايش باشد و البته خدا خود شاهد است كه با چه دل خوني ريقو را تنها گذاشتيم و رفتيم .

چند روزي كه به اجبار دور از پايتخت بوديم هي به همسرجان گفتيم يك تلفن به آقاي تهراني همسايه طبقه چهارم بزن و بپرس كه حنايي ما برگشته يا نه . اما همسرجان زيربار نرفت چرا كه نمي دانست مهر مادري چيست .

به هرحال با هزاران اميد برگشتيم به كاخ اليزه و از همان پاركينگ چشممان دودو مي زد تا حنايي را ببينيم .

اما با ديدن ريقو كه ناله كنان به استقبال آمد و هي براي ما شكايت مي كرد از تنهايي و گرسنگي ، فهميديم كه اين قصه سر دراز دارد.

 يك غذاي مفصل به ريقو و دوستانش داديم و وقتي ديديم ريقو نشست روي زانوي ما و سرش را برايمان كج كرد و خيره شد به ما ، ديگر دست خودمان نبود كه نگاه مظلوم اين بچه ما را مسخ كرد و عميق كه شديم ديديم چقدر اين دختر خوشگل بوده و ما كور بوديم .

حالا كه سي و سه روز از هجران حناخان مي گذرد ، هنوز هم داغش در گوشه دلمان پابرجاست اما اعتراف مي كنيم كه ريقو چنان خودش را در دل ما جا كرده كه شايد بتواند اين غم را براي ما كمرنگ كند .

هرچند گذشته را كه مرور مي كنيم هي دست بر دست مي كوبيم كه مگر ما در حق حنايي چه بديي كرده بوديم كه اينگونه رفت . مگر ما از شمال برايش ماهي سفيد سهم خودمان را نياورديم ؟ مگر در آن دوهفته كه مريض بود ما خودمان از غصه او تب نكرديم كه با ما چنين كرد؟

حالا هم وقتي قريان قدوبالاي ريقو مي رويم ، آن وسطها گريزي مي زنيم و غافلگيرانه ازش سوال مي كنيم كه ريقوجان اين حنايي نامرد كجا رفت ؟ چرا تو را ول كرد و رفت ؟

 و ريقو كه به ما خيره مي شود مي پرسيم يعني تو هم هيچ خبري از نامزدت نداري ؟

و بعد مثل يك مادر شرمزده از رفتار پسرش ، سعي مي كنيم با محبت كردن به عروس خانوم ، از دلش درآوريم اين بي ناموسي هاي حناخان را .

 و البته واضح و مبرهن است كه رنجي كه از اين دوري  كشيده و مي كشيم ، در اين كلمات نمي گنجد .

اما شايد خداوند اين سرنوشت را براي ما رقم زد تا يك سرسوزن احساسات مامان جانمان را درك كنيم كه خواهر سابق با رفتنش چه داغي بر دل او گذاشت .

حالا هرچند كه عروس ما دختر بسيار حساسي ست و رفتار خاصي را مي طلبد اما هرچه مي گذرد بيشتر به من وابسته مي شود و در عوض از همسرجانمان هي فاصله مي گيرد از بس كه همسرجان دعوايش مي كند و اين بنده خدا كه نه از شوهر شانس آورده و نه از پدرشوهر ، دلش را به من خوش كرده كه بهترين قسمت غذا را برايش كنار مي گذارم .

 البته ناگفته نماند كه با همه بدخلقي هايي كه همسرجان با اين بچه دارد اما اسمش را عوض كرده و فندقي صدايش مي كند اين ملوسك مرا .

پي نوشت : اميدواريم با نوشتن اين رنجنامه ، زين پس بتوانيم بنويسيم و بيش از اين غريبي نكنيم با شما دوستان عزيز

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 10:54  توسط زن بابا  | 

 

البته ناگفته پیداست که سال کهنه را خوب تمام نکردیم.    

و تلخی روزهای پایانی در کام ما چنان ته نشین شد که سال نو را هم دربربگیرد.

در تمام سالهای خدمت صادقانه در صدارتخانه ، هیچ سالی چنین آزرده خاطر پرونده یک سال کاری را نبسته بودیم که تنفر از مدیریت و همکاران محترم وجودمان را چنان دربرگیرد که تصمیم بگیریم حالاحالاها قدم به آن صدارتخانه حق کش نگذاریم حتی برای اعتراض .

مایی که سالها شاهد تشویق ناکارآمدان به ظاهر همکار بوده و عادت داشتیم به این آشفتگی ها ، اما اینبار آش را چنان شور نمودند که نمی شود از کنارش گذشت.

و البته این همه حقیقت نیست برای ننوشتن و تن دادن به سکوتی چنین سنگین .

اصلا چرا باید خودم را به درودیوار بکوبم برای گفتن حقیقت انکارنشدنی .

واقعا چرا می خواهم در لفافه بگویم وقتی خیلی راحت و سرراست می توان گفت .

و این بازگویی آنچه آزارم می دهد شهامتی می خواهد که شاید فقدانش باعث اینهمه بافتن آسمان به ریسمان شده است . باید درد اصلی را گفت تا درمان را یافت .

 و دردی که مثل خوره مرا می خورد آنست که راضی نیستم .

 از خودم راضی نیستم . از زندگی ام راضی نیستم  .از کارم راضی نیستم .

 از هر آنچه به من مربوط است راضی نیستم .

و این نارضایتی مثل بختک به جانم افتاده تا این روزها هیچ لبخندی بر لبم ننشیند. تا هیچ چیزی خوشحالم نکند و هی با خودم مرور کنم از چه روزی  به این روز افتاده ام و البته به هیچ نتیجه ای هم نرسم . چرا که اصلا نمی توانم فکر کنم .

هزاربار به خودم قول داده بودم که در این تعطیلات به آنچه باید   ، فکر کنم تا از این سردرگمی نجات پیدا کنم . اما دریغ و درد که هر زمانی برای اینکار با خودم خلوت کردم ، نتوانستم یک خط ذهنی را به آخر برسانم .

اصلا انگاری که مغزم دیگر توان کار کردن و تجزیه و تحلیل را از دست داده است که حالا دیگر مثل یک رباط فقط کارهای روتین را انجام می دهم بدون هیچ احساسی .

 آنوقت شما انتظار دارید که بیایم اینجا از چه بنویسم ؟

 از اینکه خودم را گم کرده ام بی آنکه نشانی از این گمشده داشته باشم ؟

واقعا از چه می توانم حرف بزنم وقتی نه یک زن خانه دار هستم نه یک زن اجتماع و نه یک زن شاغل .

نه یک همسر کامل هستم نه یک فرزند و نه خواهر  و نه حداقل زن بابایی قابل عرض .

خودم را و هویت خودم را گم کرده ام و دردناکتر آنکه حتی نمی دانم چه را گم کرده ام و کجا باید به جستجویش باشم حداقل.

 از خودم راضی نیستم از زندگی ای که دارم راضی نیستم .

از نقشی که در این زندگی مشترک دارم ناراضی ام .

و نمی دانم چرا .

وقتی همه حسرت زندگی ما را و روابط خانواده ما را دارند ، آنوقت خودم از آنچه هستم رضایت ندارم و می ترسم از ناسپاسی  داده های خداوند .

 نمی دانم اشکال کار کجاست وقتی در ظاهر همه چیز سرجای خودش هست ، چرا من آنی نیستم که می خواهم باشم ؟

 وقتی پنج کیلو باقالی را پاک می کنم برای ناهار فردا و هی به خودم می گویم ناراحت نباش این هم جزوی از زندگیست و خوشحال باش که همسرت نشسته روبرویت و کمکت می کند ، اما باز یک نفر ته ذهنم فریاد می زند این همراهی همسرت به خاطر بچه های خودش است که فردا مهمان شما هستند .

وقتی به خودم می گویم بی انصاف نباش پریروز هم که دوستان خودت مهمانت بودند باز این کمکها را از همسرت داشتی .

اما اینها فقط ساعتی اعتبار دارد و ساعتی دیگر حساسیتی دیگر برای خودت می تراشی تا به این نتیجه برسی که همه هوش و حواس همسرت برای بچه هاست که وقتی از در می آیند تو ، او با تو مهربانتر از گذشته می شود و پیش بچه ها توجه بیشتری به تو دارد و این توجه است که تو را درد می آورد . که چرا در خلوت معمولا اینگونه نیست که در جمع هست .

چرا اینقدر حساس شده ام که وقتی به گربه ولگرد خیابان که پشت درخانه می آید می گوید عنترخان ، من چنان ناراحت می شوم و چنان با او برخورد می کنم که انگار به بچه من توهین کرده است .

اصلا چرا اینقدر خودم را تنها می بینم در این دنیا ؟

چرا فکر می کنم هیچ کس حال مرا نمی فهمد ؟

 از همه سرخورده ام .

از آن مدیری که بیست و دوسال صادقانه برایش سنگ تمام گذاشتم تا خواهروبرادر و خانواده ای که هنوز حرف هم را نمی فهمیم . تا بچه های همسر که هنوز در قالب شوخی و خنده می گویند آنچه را که نباید بگویند و همسری که بعد از این همه عشق و شیدایی با یک جمله می تواند تمام هویتت را چنان ویران کند که هیچ جای آبادی به جا نماند .

 گاهی فکر می کنم وجودم در این زندگی زیادی ست و دلم می خواهد جایی باشم که .........

نمی دانم . حتی نمی دانم دلم چه می خواهد .

اما هرچه می خواهد قرارمان با خودم این نبود که حالا هستم .

یک زن بی انگیزه و بی احساس بدون هیچ اراده و توانی برای ادامه زندگی .

پی نوشت : واقعا چاره ای جز نوشتن این تلخیها نداشتم تا بلکه از این یبوست فکری رها شوم .
مرا به بزرگواری خودتان ببخشایید که همیشه شرمنده محبتهای بی دریغ شما عزیزان بوده و هستم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1392ساعت 1:3  توسط زن بابا  | 

 

البته واضح و مبرهن است كه ننوشتن خطي به يادگار در اين روزهايي كه بايد دوست داشتني باشند ، دليلي ندارد جز احوال بد ما .

كه اگر بخواهيم تنها به گفتن عناوين موضوعات اكتفا كنيم ، درشت ترينشان ادامه اختلافات مدعي الملك و نقاب الملوك و صادر شدن حكم جدايي اين دو نوگل نوشكفته .....

و به دنبال آن اقامت مدعي الملك در كاخ اليزه ما وايجاد تنش بين ما و همسرجان مي باشد كه سايه سنگيني بر كليه امور زندگي انداخته تا  اعصاب ما را به تعطيلات اجباري بفرستد در اين روزهايي كه بيش از هر زمان نياز به انرژي و توان ايستادن در برابر مسائل زندگي داريم .

و طبيعي خواهد بود اگر حوصله نوشتن از اين روزها را نداشته و تنها  تلاش كنيم براي ماندن در اين گرداب حائل .

حرفهاي بسياري در دلمان انباشته شده كه بايد و بايد بگوييم به شما همراهان هميشگي كه در هر حال ما را فراموش نكرده ايد.

 اما با اين دويدنهاي اسفندماه ، بعيد مي دانيم كه اين ور سال مجالي براي درددل داشته باشيم .

به هر حال  ما را بدهكار خود بدانيد كه خيلي گفتنيها را بايد بگوييم به شما عزيزان .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391ساعت 10:40  توسط زن بابا  | 

پيش نوشت : اگر اوقات فراغت داريد ،بخوانيد كه در غير اينصورت شرمنده وقت ارزشمندتان مي شوم .

 دوهفته ننويسيد بايد هم چگونه  نوشتن را از ياد ببريد .

 اما اين نكته هر روز در خاطرم هست كه شرمزده دوستان و عزيزان خواننده باشم كه در اين مدت نتوانستم جوابي در خور محبتشان بدهم بابت اين كم پيدايي .

البته دوستان شاغل شايد بيشتر شرايط  اين ماه پاياني سال را درك كنند كه واقعا نمي دانيم چرا بيخودي اينقدر همه چي درهم و برهم است .

و در اين ميان با خانه تكاني كاخ اليزه و دغدغه هاي ذهني موجود و حجم افزوده كار صدارتخانه ، يك سري كلاسهاي آموزشي اجباري هم هست كه صدارتخانه برايمان خواب ديده و يك روز درميان ملزم هستيم كه چهارساعت پشت ميز كلاس درس بنشيم در اين آشفته بازار .

و نه اينكه خيلي بيكار هستيم ، براي پركردن اوقات فراغتمان تصميم گرفتيم فرداشب مهمان داشته باشيم با موضوع تولد  .

و حالا كه يك روز مانده به جشن ، هي دست روي دست بكوبيم بابت كارهاي نكرده و خيل عظيم مهمانان دعوت شده و طبق معمول بي جاني ما در اين روزهاي خاص و چه فايده كه روزي سه بار با خود تكرار كنيم كه غلط كرديم ؟

 اين جوگيري ما هم معضلي شده اين وسط كه بعد از آنكه پيشنهاد مي دهيم ، خودمان هم پشيمان مي شويم وقتي مثل خرعصاري در گِل مي مانيم .

از آنطرف روابط ما و حنايي خان به نقاط حساسي رسيده كه اگر يك روز نبينيم اين فرزند خوانده كاكل به سر را ، دلمان پر مي كشد براي نوازش كردن اين گربه ملوس .

ديده ايد كه بعضي از زوجهاي اجاق كور وقتي بچه اي را به فرزندي قبول مي كنند تا مدتها از چشم منتقدين فاميل و آشنا ، پنهانش مي كنند ؟

حالا شده حكايت ما و اين گربه هاي محل .

ما فكر كرديم كه وقتي از عنفوان جواني هي با صداي بلند و كوتاه تكرار كنيم بچه دوست نداريم و نمي خواهيم مادر شويم ، مسئله حل شده و ديگران كه سرانجام اين تمرد بشري را بپذيرند ديگر مشكلي نيست .

غافل از آنكه صورت مسئله را نمي توانيم پاك كنيم و هر چه هم شعارهاي امروزي بدهيم ، مهر مادري چيزي نيست كه بتوان منكرش شد .

حتي اگر براي محكم كاري زن بابا هم بشويم تا ديگران انتظار حس مادري از ما نداشته باشند ، باز هم در جاهايي ، سر گنده از لحاف بيرون مي آيد و تو آنقدر قربان صدقه گربه هاي محل مي روي كه ببنندگان و رهگذران فكر كنند چرا خداوند اين زن بدبخت را از نعمت مادر شدن محروم ساخته تا اينچنين گربه هاي ولگرد را مورد محبت خود قرار دهد .

در صورتي كه در اين زندگي ، خداوند اختيار را به خودمان داده بود و البته نه تنها اجاقمان را كور نكرده ، شايد هم اگر ما مي خواستيم حالا  به اندازه يك مهدكودك  ، بچه از سروكولمان بالا مي رفت تا مجالي نداشته باشيم كه وقتي حنايي پشت پنجره آشپزخانه ، تمام قد خودش را بالا كشيده و با آن چشمان زيبا به ما نگاه مي كند ، دلمان چنان بلرزد كه گوشت غذاي خودمان را با ميل و رغبت و البته بسي احترامات فائقه تقديمش كنيم و در جواب اعتراض همسرجان بگوييم كه وقتي او چنين با لذت گوشت مي خورد انگاري كه خودمان خورده ايم ....

و شما اين ديالوگ را جز از زبان يك مادر ، در كجاي اين هستي مي توانيد بشنويد ؟

حالا به دليل شدت علاقه في مابين ، هر شب تا مي گوييم از اين بچه خبري نيست ، همسرجان شال و كلاه مي كند و مي رود بچه را از بالاي درخت و يا توي باغچه پيدا مي كند و حناجان هم به ميل خود به دنبال همسرجان راهي خانه مي شود و ما هم يك ملحفه سفيد مخصوص اين مهمان عزيز كنار گذاشته ايم كه به محض ورود ايشان ، روي زمين پهنش كرده و چهارزانو مي نشينيم تا عزيز دل ، بيايد و روي آن بنشيند .

اوايل البته تا مدتها غريبي كرده و مودب مي نشست اما حالا كه با هم گيسك ريسك داريم به محض آنكه وارد مي شود ، مي آيد روي همان ملحفه و از قدرت خدا سرش را چنان روي پاي ما مي گذارد كه دلمان مي خواهد اين بچه شيرين را درسته قورت دهيم .

بعد چند بار هي جابجا مي شود تا خودش بهترين حالت خوابيدن را پيدا كند و در حاليكه سرش روي پاي ماست ، با چشمهاي قشنگش زل مي زند به همسرجان كه روي كاناپه مشغول تماشاي تلويزيون است و لابد او را شوهر ننه اش مي بيند كه با دلخوري نگاه مي كند همسرجان  ما را .

و از اينجا به بعد مديونيد اگر فكر كنيد كه با يك گربه طرف هستيد . ديگر ماييم و يك بچه ملوس كه خوب بلد است دل مادرخوانده را چنان ببرد كه وقتي هم پايش خواب مي رود دلش نيايد كه جابجا شود مبادا آرامش حناخان به هم بخورد .

و ايشان در آرامش كامل چنان مي خوابند كه پنداري در خانه خاله جانشان خوابيده اند و تازه خرخر هم مي كنند و ما هم كه با دست نوازش مي كنيم و با زبان قربان قدوبالايش مي رويم .

كه ديدن چنين صحنه اي سنگ را هم به حرف درمي آورد چه رسد به يك زن .

و اين پروسه گاهي چند ساعتي ادامه دارد درحاليكه همسرجان آنطرف چرت مي زند و ما هم اينجا از شدت خستگي چشمانمان از مدار خارج مي شود اما دلمان نمي آيد كه گربه را از آن آرامشي كه دارد جدا كنيم .

ساعت كه از 12 مي گذرد هي همسرجان صدايش مي كند كه پيشي بلندشو برو خانه خودتان كه ما مي خواهيم بخوابيم اما پيشي جان به هيچ جايش حساب نمي كند و چنان خودش را به خواب مي زند كه انگار خانه اوست و اين ماييم كه بايد برويم .

و خيلي هم كه غرغر مي شنود يك نفس عميق مي كشد تا صبوري از دست ندهد لابد .

همسرجان هي تكانش مي دهد كه بلند شود و ما اعتراض مي كنيم كه بچه را اذيت نكن بگذار بخوابد .

خلاصه بعد از كلي بگومگو ، حناجان يك گوشه چشمش را باز مي كند و نگاه مظلوم اندر ظالمي به همسرجان مي اندازد و بعد از كشيدن خميازه عميقي كه تا انتهاي روده اش هم نمايان مي شود ، يك كش و قوسي به دست و پايش مي دهد و تازه جهت خوابش را تغيير مي دهد .

همسرجان كه اعتراض مي كند و مي خواهد بچه را بيرون كند ، ما دلخور شده و مي گوييم اگر وقتي بچه هاي شما مي آيند اينجا ، ما هم اين رفتار را داشته باشيم ، خوشتان مي آيد ؟

 و به اين نتيجه مي رسيم كه نامادري هر چقدر هم بد باشد ، باز بهتر از ناپدري است .

و با پذيرفتن اين واقعيت ، اجازه بيرون كردن حنايي را مي دهيم اما خودمان مي رويم توي آشپزخانه تا شاهد چنين صحنه دردناكي نباشيم و تازه بعد از رفتنش هي بلند بلند غصه مي خورم كه توي اين سرما ، بچه كجا بخوابد و چرا شب نگهش نداشتي و باقي قضايا .

و البته واضح و مبرهن است كه صبح كور از خواب به صدارتخانه مي آييم و هي خودمان را مورد ملاطفت قرار مي دهيم بابت غلطهاي زيادي شب گذشته .

اما راستش ايرادي هم وارد نيست چون ماييم و همين يك بچه كه تازه بايد از ديد خواهرجان و كپل هم پنهانش كنيم .

اين ويروس گربه غوليست براي خواهرجان كه هي ما را از نزديك شدن به آن منع مي كند و البته  وحشت هم دارد از هر جنبنده اي و ما وقتي ميزبان كپل و خواهرجان هستيم ، بايد طوري نقش بازي كنيم كه آنها ندانند ما چه دلبستگي عظيمي داريم به اين حناخان .

ريقو هم كه معرف حضورتان هستند.

 اوايل نسبت خواهر برادري برايشان در نظر گرفته بوديم تا جنبه اخلاقي داستان هم رعايت شود اما مدتيست كه اين دختره ( ريقو ) خيلي خودش را به حنايي مي چسباند و هي سروصورت اين پسر ما را ليس مي زند و البته حناخان هم چنان قيافه اي برايش مي گيرد كه انگار پسر اترخان رشتي ست .  

به هرحال ظاهرا قضيه فراتر از خواهرو برادريست كه ما تصورش را داشتيم و حالا اين دو روابط نزديكتري دارند كه در حد نامزدبازي ست .

 و ما تا ديروز كه اين دو به مهماني مي آمدند مثل هر مادرشوهري ، البته پسرمان را به عروس خانوم ترجيح مي داديم و بخشهاي خوب غذا مال پسرشاخ شمشادمان بود و ته مانده اش هم صدقه مي شد براي ريقو خانوم .

 ديروز كه از صدارتخانه برمي گشتيم ، برخلاف هميشه كه حناخان تا پاي ماشين به استقبال مي آمدند ، خبري از اين فرزند نبود و ريقو هي از سرو كول ما بالا مي رفت و به زبان خودش چيزهايي مي گفت  البته با حجب و حيا .

رسيديم به در ورودي خانه كه ديديم در باغچه پشت خانه ، حناخان سخت مشغول است .

نزديكتر كه رفتيم ديديم بعله !

 آقا يك كبوتر را زنده زنده شكار كرده و حالا مشغول صرف ناهار هستند بدون آنكه بقيه را شريك كنند در اين بزم شاهانه و باقي گربه ها هم با رعايت فاصله جانبي ، به تماشا ايستاده اند .

ما كه از ديدن اين صحنه و ريختن پرهاي سفيد كبوتر نگون بخت هاج و واج مانده بوديم ، ديديم آقا با شقاوت تمام ، بال كبوتر را با يك ضربه جدا كرده و مشغول تشريح بدن جان باخته است .

 در نتيجه هيچ اعتنايي هم به نداهاي ما نداشته و اصلا ما را به جا نمي آورد كه تا همين چند ساعت پيش مادر پيش مرگش بوديم .

و ريقوجان هم انگار كه شكايت همسرش را به خاندان شوهر آورده هي معومعوهاي شاكيانه داشت .

ما نفهميديم چطور ناهار خورديم بدون حضور حنايي پشت پنجره آشپزخانه و هي اين صحنه جنايت را با همسرجان بازسازي كرديم تا عمق فاجعه را فراموش نكنيم كه با وجود اين همه امكاناتي كه براي اين بچه فراهم نموده ايم تا آب در دلش تكان نخورد ، چه سان دست او به خون آلوده شده آن هم در روز روشن و جلوي چشم دروهمسايه كه نتوانيم انكارش كنيم اين قاتل بودن فرزند عزيزدردانه مان را .

همسرجان هم از فرصت استفاده كرده و در وصف ددمنشي حنايي جان ميتينگ ها برگزار نمودند .

 و در پايان گفتيم اين درست كه دست بچه ام اينگونه به پَستي با خون آلوده شده اما به هرحال نمي توان مهرماردي را منكر شد كه با همه اين تقصيرات ،  باز هم دوستش دارم . اما فعلا آمادگي ديدنش را ندارم.

و با دريغ و درد ،  خودم را سرگرم آشپزي نموده و هر از گاهي آهي از دل سوخته كشيدم كه چطور در عرض چند ساعت از يك مادر خوشبخت تبديل مي شوي به مادر يك قاتل آن هم از نوع ناجوانمردش .

شب كه دلمان پر مي كشيد براي در آغوش كشيدن بچه خطاكار و از طرفي نمي خواستيم تنبيه را به تشويق تبديل كنيم ، همسرجان رفتند به سراغ ريقو كه به هرحال بوي فرزندمان را داشت .

 ريقو كه آمد اول قدري خجالتي بود و دلشكسته از نبود همسرجان خطاكارش .

 اما آنقدر قربان صدقه اش رفتيم كه او هم احساس امنيت كرده و در همان ملحفه اي كه قبل از اين سراي حنا خان بود قدم گذاشت و با ترسي پنهان خوابيد .

و هي ما قدو بالايش را نگاه كرديم به چشم خريداري و ديديم نه تنها ديگر هيچ نشاني از ريقو بودن ندارد بلكه خيلي هم خوشگل است بنده خدا .

همسرجان هم دوباره از فرصت پيش آمده براي زيرآب زدن حناخان استفاده كرده و فرمودند اين كه ماده است خيلي هم بهتر از آن حنا خان است كه اين اگر بچه دار شود ، بچه هايش را هم مي آورد پيش ما .

و البته اين سخن استفاده درست بود از نقطه ضعف يك مادر كه هميشه نوه برايش شيرين تر است از خود بچه اش .

 البته ما حواسمان بود كه همسرجان عزيزمان ديگر از نوه دار شدن از ناحيه بچه ها و عروسهايشان نااميد شده و مي خواهند نوه هاي ما را جايگزين كنند براي دلخوشي خودشان .

 به هرحال تصميم گرفتيم كه براي تنبيه حناخان هم كه شده توجه بيشتري به ريقوجان كرده و اگر با اين مهماني آخر هفته فرصت كنيم يك سري به ثبت احوال بزنيم براي تغيير اين اسم كه ديگر در شان ما نيست عروس مان اسمش ريقو باشد آن هم عروسي به اين خوش هيكلي و ملوسي كه هنوز بدون آنكه دستي به صورتش ببرد اينقدر زيبا و دوست داشتني ست .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت 11:31  توسط زن بابا  | 

هرچه صبر مي كنيم بلكه درست شود ، انگار نه انگار .

يك هفته است كه به دليل پايين آمدن آمار صلوات براي روح بلاگفا ، دسترسي به بخش نظرات نداريم .

صاحبخانه باشيد و كليد مهمانخانه را نداشته باشيد با تعداد زيادي مهمان عزيز ، چه حالي مي شويد ؟

 حال اين روزهاي ماست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391ساعت 10:34  توسط زن بابا  | 

 

پيرو درددلهاي قبلي كه بي شباهت به درددل ملاقربانعلي هم نبوده است ، ما تصميمي در حد و اندازه كبرا گرفته ايم تا فكري براي معضل اضافه وزنمان كنيم .

و اين هيچ ربطي به متلكهاي مداوم دوستان ، آشنايان و همكاران محترم ندارد.

حتي آن روزي هم كه همكار عزيز كه خودش عمري داراي وزن سه رقمي بود و حالا بعد از دوسال موفق شده بيست و چند كيلو كم كند و به پشتوانه اين موفقيت چپ و راست به ما تيكه مي انداخت  باز هم ما خودمان را آزار نداديم .

وقتي همين تابستان گذشته آدرس دكترش را گرفتيم و دوماه آزگار ،  هم جان داديم هم مال ، اما فقط 400 گرم كم كرديم و آقاي دكتر هم ما را جواب فرموده و مدعي شدند كه تعدادي از بيمارانشان هستند كه ديگر وزن كم نمي كنند و بايد اين واقعيت را پذيرفت ، البته ما سرانجام پذيرفتيم اما اطرافيان عزيز از جمله همين خانم همكار ظاهرا نپذيرفتند كه چندي پيش با هرهر خنده فرمودند چقدر چاق شدي و ما كه گفيتم خودمان خواسته ايم ، باز با همان زهرخند فرمودند  من فكر كردم ني ني داري و ما كه گفتيم حالا مثلا شاخ شمشاد شما چه گلي به سرتان زده اند كه ما زنگوله پاي تابوت بخواهيم ؟

باز هم از رو نرفته و حالا ديگر با نگاه از ما سوال مي كنند كه آيا خبري هست ؟

و ما چه بگوييم كه ايشان حداقل در جريان ريز پروسه درمان ما و نظر پزشكشان هستند و باز اين درافشاني ها را مي كنند .

به هر حال خواستيم بگوييم اين تصميم ما هيچ ربطي به اين نظرات دوستان و آشنايان ندارد .

اما خودمان ديگر خودمان را دوست نداريم كه با آنكه پرخوري نداريم روز به روز بيشتر پف مي كنيم و همه پزشكان معتقدند كه متابوليسم بدن ما كار نمي كند .

حالا براي كسي كه وقتي دو قدم و فقط دو قدم راه مي رود به هن و هن مي افتد .

و متخصص قلب تاكيد داشته كه نبايد ورزش كند .

و از طرفي متابوليسم لامصب هم كاري نمي كند .

 و در اين سالهاي بعد از ازدواج هيچ برنامه رژيم غذايي نتيجه نداشته.

 و متاسفانه مشكل تيروئيد هم ندارد .

  چه توصيه اي مي فرماييد تا بيش از اين به خودكشي در اين وانفسا فكر نكنيم .

پي نوشت : مواد قندي و نوشابه و شكر  اصلا نمي خورم . شيريني جات فقط ماهي يك بار . از لبنيات فقط شير و ماست مصرف ميكنم . نان خيلي كم فقط دوسه لقمه خالي به عنوان صبحانه . شام نمي خورم . اهل خوردن تنقلات و هله هوله هم نيستم .

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 11:29  توسط زن بابا  |