تبليغاتX
محبوب ترین وبلاگ های زنان زن بابای امروزی

 

خداوند عالم در وجود ما چنان عشقی به خرید کردن به ودیعه گذاشته است که دیگر داریم نگران خودمان می شویم که آیا این نعمت است یا نقمت ؟ که دیگر دارد به یک بیماری بدون درمان تبدیل می شود .

البته در اینکه خرید کردن در تلطیف روح و روان یک زن نقش به سزایی دارد جای هیچ تردیدی نیست اما با این ارزانی بازار به دلیل نوسانات قیمت ارز  ، صدالبته که روان ما را بدجوری مورد عنایت قرار داده است .

از پارسال كه به يك باره خشتك قيمتها را بالا كشيدند ، دل توي دلمان نيست كه ديگر نه مي توانيم خودمان سفري به بلاد ديگر داشته باشيم و نه مي توانيم از دسترنج آنهايي كه اجناس را به كشور وارد مي كنند بهره مند شويم .

و با هر يك دلاري كه بالا مي رفت ، فشار خون ما هم يك درجه پايين تر مي آمد بطوري كه اطرافيان مشكوك شده بودند كه آيا ما در كار تجارت جهاني هستيم كه اينچنين خودمان را باخته ايم ؟

يكي از بدبختيهاي ما اينست كه دوست نداريم در مراكز خريد اينجا خريد كنيم چون همواره در حال قياس با كشورهاي ديگر بوده و احساس مي كنيم با توجه به كيفيت اجناس وطني ، و قيمتهاي نجومي آن ، كلاه گشادي روي سرمان مي رود كه هم بايد پول گزافي بدهيم و هم با يك بار شستن و يا استفاده جنس مورد نظر ، بايد لب و لوچه لباس را جمع كنيم كه آويزان ما نباشد و از همه مهمتر اينكه نمي دانيم متدهاي برش لباس در اينجا چه تفاوتي با آنجايي ها دارد كه مي تواند به شدت ما را بدقواراه كند .

در حالي كه لباسهاي آنجا با وجود سادگي ، چنان به تن مي نشينند كه گويي اين قبا از روز ازل بر تن شما دوخته شده است .

 ضمن اينكه در اينجا وقتي وارد فروشگاهي مي شويد به يك باره چندين فروشنده مثل مورچه هايي كه دور ملخ مرده اي را بگيرند، محاصره ات مي كنند و سايزت را كه مي گويي چندين بار قد و قامتت را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه برايتان  قبايي دوخته باشند برانداز مي كنند .  

و اصولا پرو كردن در مملكت ما مكروه بوده و شما بايد با رمل و اسطرلاب دريابيد كه لباس برازنده اندام موزون شما هست يا خير .

حالا ما با اين اخلاق مزخرفي كه داريم ، هي در اين سايتهاي آنوري چرخ مي زنيم و آنقدر زيرورو مي كنيم لباسها را كه قيمتهايشان را ديگر چشم بسته هم مي دانيم و از حق نگذريم وقتي حراج مي شوند يك دفعه بين 50 تا 100 پوند از قيمت لباس كاسته مي شود .

و اين حراج كجا و حراجهاي اينجا كجا ........

حالا در راستاي اين مشكل پسندي ذاتي كه داريم كافيست در نقطه اي از بلاد بيگانه ، هموطني سلام ما را   عليك گويد . چنان سوء استفاده اي مي كنيم از اقامت ايشان در جوار آن فروشگاهها كه به خودمان اجازه مي دهيم يك ليست بلند بالا تهيه كرده و سفارش دهيم به آن دوست عزيز كه برايمان خريداري كرده و با هر وسيله ممكن بفرستند .

و البته گفتن ندارد كسي كه اينگونه خريد مي كند ، هزارسال سياه هم راهي خيابانهاي تهران نشود براي پاساژگردي و لذت بردن از خريد .

در نتيجه ما با دست خودمان ، خود را محروم كرده ايم از لذتي كه زنان ديگر به آن وسيله روحيه افسرده شان را ترميم مي كنند .

دوست عزيزي داريم كه براي ادامه تحصيل در يكي از شهرهاي اروپا اقامت دارند اما شما فكر مي كنيد ايشان با داشتن دوست خوبي مثل ما ، توانسته باشند به درس و مشقشان هم برسند ؟

اين نازنين بانو كه از زيبايي و اصل و نسب و كمالاتشان هرچه بگوييم حق مطلب ادا نخواهد شد . به همين دليل نمي دانيم چه اسمي برايشان در اداره احوال ،  ثبت كنيم .

 فعلا شما  "نازالملوك " صدايشان كنيد تا بعدها بلكه بتوانيم اسم با مسماتري برايشان بگذاريم .

 اين نازالملوك ما چند ماهي هست كه روزي دهها ايميل از ما دريافت مي كنند دال بر سفارش لباسهاي  Debenhams و  Marks & spencer كه برايمان تهيه  كنند .

 حتي پا را از گليم نداري خود هم  فراتر گذاشته و براي جشن عروسي خواهرجان كه در حال حاضر خود عروس داماد هم خبري از آن ندارند ، لباس براي خودمان سفارش داده ايم و از آنجا كه در اين مرزو بوم سايزهاي ما به لطف زندگي ماشيني هر روز در نوسان است ، مصيبتي داشتيم براي سايز دادن به اين دوست عزيز.  

سايز را مي داديم و بعد از خريد لباس توسط ايشان ، شك مي كرديم به خودمان كه نكند اندازه نباشد .

بعد از چند ايميل كه با هم ردو بدل مي كرديم به اين نتيجه مي رسيديم كه اندازه هايمان را با متر بگيريم تا مطمئن شويم از درستي سايز .

حالا نازالملوك جان كه لباس را با همان بسته بندي زيباي دبنهامزدر گوشه كمدشان با احترام تمام نگه داشته بودند بايد زرورق موجود را باز كرده و اندازه هاي اساسي لباس را گرفته و با اندازه هاي هيكل مناسب ما تطبيق دهند .

 در صورتي كه ما اينجا متر داشتيم و ايشان آنجا خط كش مهندسي .

و مكافاتي بود تا گرفتن جواب و هوراي ما كه بالاخره لباس خريداري شده درست سايز خودمان بوده و بدين سان خانواده اي از نگراني نجات يابند .

چند روز بعد كه ما از اينجا و ايشان از آنجا همزمان سايت مورد نظر را رصد مي كرديم دريافتيم كه لباس مربوطه 50 پوند ارزانتر شده و نازالملوك عزيز با آن همه گرفتاري كه داشتند شال و كلاه كرده و راهي فروشگاه مربوطه شده و لباس را به دليل آنكه در تن زيبا نيست ، توجه بفرماييد كه فقط با اين استدلال ،  پس مي دهند .

و دوباره همان لباس را با قيمت 50 پوند ارزانتر خريده و خوشحال و خندان راهي خانه مي شوند و به ما مژده مي دهند كه پوران جان لباست  حراج خورده كه  البته هنوز مژدگاني خود را دريافت نكرده اند .

و اين پروسه چندين بار تكرار شد تا ما يك لباس 170 پوندي را خريداري كرديم به قيمت 72 پوند و اين را تعميم بدهيد در سفارشهاي ديگر .

حالا خودتان بفرماييد ببينيم آيا در اين مملكت شما مي توانيد اينگونه خريد كنيد و پس بدهيد و دوباره همان را بخريد ؟

 اگر خدا وند را  وكيل بگيريم ،  چهره فروشندگان ما را در قبال چنين خريدي فقط براي چند لحظه مجسم بفرماييد به اندازه اي كه قبض روح نشويد .

و اين نازالملوك ما چنان نازنين است كه با وجود زندگي دانشجويي در يكي از گرانترين شهرهاي دنيا ، بدون آنكه ما ديناري برايش فرستاده باشيم ، تنها با وعده سرخرمن ما براي بازپرداخت اين هزينه ها ، با همان اندوخته خود كلي خريد براي ما و آباء و اجداد ما كرده اند كه تا عمرداريم بايد شرمنده اش باشيم .

و چقدر همذات پنداري مي كنيم با آن خواننده بدصدايي كه براي دختري مي خواند كه اگر پولهايش را بدهند ، سال ديگر دوتا النگو برايش مي خرد و اگر كسي پولي بهش بدهد عروسي هم مي گيرد به شرطي كه دختر قولي به كسي ديگر ندهد كه او عاشق دلخسته اوست و ننه اش بايد زودتر دست به كار شود كه دختر از دست نرود  .

خلاصه ما در اين چندماه سختي كه به دليل بيماريهاي رنگارنگ و مصائب تعويض خانه داشتيم ، تنها دلخوشي مان همين خريدهاي اينترنتي از ينگه دنيا بود كه توانستيم خودمان را سرپا نگه داريم كه هربار به سايت فروشگاهي مي رفتيم ، چنان گلي از باغچه مان مي شكفت ديدني .

و چه سعادتي بالاتر از اين كه وقتي همسرجان را در جريان اين خريدها قرار مي داديم به جاي آنكه ما را سرزنش كنند بابت اين هوسها در اين روزگار بي پولي ، اما تشويقمان هم مي كردند و در پاسخ به تعجب ما مي گفتند اين حداقل خواسته اي ست كه تو در زندگي داري و چرا بايد اين لذت را از خودت دريغ كني .

 و اين نگرش در اين دنياي وانفسا كه هيچ كسي حقي براي ديگران قائل نيست بسيار ارزشمند است البته نه به اندازه محبتي كه نازالملوك در آن ديار غربت به ما داشته و دارند.

اوايل همسرجان كه در جريان اين خلقيات ما نبودند در همان عوالم خودشان ما را راهنمايي مي كردند.

مثلا تافت مويي كه ما استفاده مي كنيم مارك اورِ ال است كه در سايزهاي كوچك بوده و فقط در فروشگاههاي كرفور دوبي موجود بود و ما چند سال پيش مقدار زيادي از آنها خريده بوديم .

حتي مدلهاي ديگر اين مارك كه در اينجا هست آن كيفيت را نداشته و مثل آنكه آب قند به موهايت زده باشي ، آن زلفان عنبرين  را به هم مي چسباند.

 بعد ما يك مغازه اي در نزديك خانه سابقمان بود كه مثل اين فروشگاههاي دهكده ها همه چيز در آن يافت مي شد البته با كيفيت بسيار نازل  .

و هربار كه ما اعلام مي نموديم كه تافت مويمان دارد تمام مي شود  ، همسرجان بلافاصله گره از مشكل ما گشوده و مي فرمودند برو از همين فروشگاه محل بخر .

و هرچه ما چشممان را چپ و چوپ مي كرديم كه عزيز من اين جنسها حتي در بهترين فروشگاههاي  ايران نيست چه رسد به اين دهكده ، باز هم در فرصتي ديگر ما را ارجاع مي كردند به همان مغازه كذايي تا آنكه يواش يواش مطلب برايشان جا افتاد و تا ما مي گفتيم كه تافتمان دارد تمام مي شود حالا چه كنيم ؟

مي فرمودند يك سفر دو روزه برو دبي بخر و برگرد منتها به شرطي كه دو تا شلوارك هم براي من بياوري .

يا اگر به مهماني دعوت مي شديم و ما طبق قانون نانوشته همه زنان اين سرزمين مي گفتيم ما كه لباس نداريم بياييم مهماني ، مي فرمودند خوب دو سه روزي تا مهماني وقت داري كه برو تركيه خريدت را بكن و برگرد .

و در اين مواقع كپل مي گويد باباجان آخه اين چه زنيست كه گرفتي خب مي رفتي از دهات يك زن مي گرفتي كه اينقدر هم دردسر نداشته باشي و همسرجان مي زند زير آواز و مي خواند كه :

هي گشتم و گشتم ، همه دنيا رو گشتم ، چه حرفهایی كه شنيدم ، چه رنجهایی كه كشيدم ..............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:42  توسط زن بابا  | 

 

از دوستان و آشنايان كسي در بخش تاريخ نويسي دستي در كار ندارد تا زحمت كشيده و اسم ما را به عنوان زن نمونه ثبت نمايد؟

احتمالا اولين زني هستيم كه نمي دانستيم روز زن امروز است و تازه در پاسخ به سوال  آقاي همسر هم در اين جهل مانده و روز دوشنبه را به عنوان روز زن اعلام نموديم كه آن هم از صدقه سر معاون وزير است كه آن روز را براي جلسه با خانمهاي صدارتخانه تعيين نموده وگرنه در تقويم امسال لابد ما روزي را به اين عنوان در نظر نگرفته بوديم .

هرچند كه در پاسخ تبريكات همگان اذعان مي نموديم كه براي ما زنان اين سرزمين البته واضح و مبرهن است كه هر روز روز زن است و ما همواره مورد لطف آقايان و جامعه بشري هستيم .

اما واقعا امروز صبح بعد از خواندن عناوين سايتها ، شرمنده زن بودنمان شديم كه اينسان غفلت نموديم از گراميداشت چنين روز مباركي و حالا بايد تلفني از مامان جانمان كه بر مزار مادربزرگهاي عزيزمان بود ، عذرخواهي نموده و تبريك بگوييم .

شرم باد بر چنين زني كه سال گذشته بابت تبريك نگفتن كپل و همسرجان داشتيم خودمان را تكه پاره مي كرديم و امسال خداوند چنان در كاسه مان گذاشت كه بياموزيم كشيدن گرسنگي ، عاشقي را از ياد مي برد.

واقعا بيش از هر چيز نگران حال و اوضاع خويش هستيم كه با خودمان چه كرده ايم در اين رهگذر عمر كه حالا هزارويك درد نگفتني در سينه داشته باشيم اما دلمان شادي بخواهد و خنده اي از ته دل به ياد ايام جواني بر باد رفته .

و لابد اين هم حسرتي خواهد بود . وگرنه مبارزه عظيمي را در پيش رو خواهيم داشت براي آنكه برگرديم به گذشته پرافتخاري كه داشتيم .

دست نياز به سوي پروردگار خواهيم داشت براي پشتيباني در اين نبرد زندگاني .

پي نوشت : از همه عزيزاني كه بوسيله تلفن و كامنت محبت كرده و ما را هم داخل آدم حساب كرده و تبريك اين روز را گفته اند صميمانه سپاسگزاريم و از اينكه به دليل تالمات جسمي و روحي نتوانستيم پاسخي شايسته برايشان داشته باشيم ، انتظار بخشش داريم .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:30  توسط زن بابا  | 

 

گاهی اوقات از دولتی سر اطرافیان به خودمان هم شک می کنیم نکند این ماییم که دیگران را آزرده می کنیم و نه آنها .

این خواهرجان ما جزو خرچنگهایی هستند که از نظر خودشان هیچ گاه اشتباه نکرده و اصلاْ حتی یک واحد هم از دروس ادبیات عذرخواهی را نگذرانده اند .

 در نتیجه همیشه حق به جانب ایشان است و طبق قاعده ازلی ، ما بدهکار .

همه ناكامي هاي زندگي اش را از ما طلب دارد كه البته واضح و مبرهن است وقتي ما در چشم ايشان مادرشوهري بيش نباشيم ، بايد هم مسبب همه گره هاي زندگي مشتركش باشيم .

 ديروز خبر مرگمان مي خواستيم بعد از صدارتخانه خودمان را برسانيم به كاخ اليزه تا قدري پايمان را دراز كنيم . ضمن اينكه طبق ساعات كاري صدارتخانه ما ، كارمندان عزيز نبايستي وقتي براي ناهار  صرف كنند و ما اصولاً بعد از رسيدن به خانه يعني حدود 3 تا 4 بعدازظهر يك غذايي كوفت مي كنيم .

بنابراين ديروز كه همسرجان درگير كار موزاييك محوطه بيرون كاخ بودند نتوانستند بيايند دنبال ما و قرار شد كپل زحمتش را بكشد.

 اما از آن طرف چون خواهرجان وقت بنداندازون داشتند و ماشين هم نبرده بودند طبق معمول ، كپل به گونه اي دنبال ما مي آمد كه بعد از ساعت 4 باشد تا كار عروس خانوم هم تمام شده و به اتفاق برگرديم .

حالا ما كه ناهار نخورده بوديم و مثل سگ هار گرسنه بوديم و خستگي هم مزيد بر علت بود البته اعصاب خاكشيري داشتيم نگفتني .

ساعت از دو گذشته بود كه خواهرجان تماس گرفته و فرمودند كارشان تمام شده و مي توانيم برويم دنبالش .

حالا تا كپل جان از خارج از شهر حركت كرده و خودش را به صدارتخانه ما برساند خودش يك ساعتي وقت مي برد و بعد هم كه به دنبال عروس خانوم رفته ايم ، بلد نبودند آدرس بدهند كه كجاي شهر هستند تا برويم دنبالشان .

 سرآخر از همسرجان كه يك بار ايشان را تا آرايشگاه رسانده و مسير را بلد بودند آدرس گرفته و با يك كپل عصباني در حالي كه خودمان هم  از گرسنگي و خستگي هر لحظه آماده حمله بوديم ، عروس خانوم را سوار كرديم و تازه توپ پر ايشان به سوي ما شليك شد كه تو يك بار با شوهرت دنبال ما آمده بودي و بايد اينجا را بلد باشي .

خلاصه ساعت 4 بعدازظهر رسيديم به كاخ اليزه درحاليكه فقط ما ناهار ميل نفرموده بوديم و با همان لباس فرم مشغول درست كردن املت بوديم كه ديديم باباجان آمدند براي سرزدن به ما و اينكه در چه حاليم .

حالا همسرجان بيرون خانه وردست بنا بودند و ما پاي اجاق گاز و باباجان گوشه سالن نشسته و خواهرجان هم از سر و روي كپل بالا مي رفت درست در برابر چشمان باباجان و ما هم حرص مي خورديم از اين بي ناموسيها .

بعد درحاليكه لقمه غذا در گلويمان بود همزمان به اين فكر مي كرديم شام چي بپزيم براي اين جماعت گرسنه و در ذهن خود به اين نتيجه رسيديم كه لوبيا پلو درست كنيم كه تنها غذايي بود با وسايل موجود .

لقمه را كه قورت داديم خواهرجان را صدا كرديم كه بيا برنج خيس كن و ايشان طبق معمول ما را حواله دادند به سرخرمن تا بيايند.

بعد ديديم باباجان دارند دروديوار را نگاه مي كنند از خجالت حركات خواهرجان با كپل و يك ليوان آب هم جلويشان نيست .

ما هم براي ختم اين صحنه ها خواهرجان را صدا زديم كه يك چاي دم كند تا هم باباجان بخورند و هم بناي مشغول به كار و باز لقمه ها در گلويمان گير مي كرد از كم محلي خواهرجان كه اصلا به تخمشان هم نبود ما چه مي گوييم .

ما هم بساط ناهار را به كناري زده و بلند شديم به برنج پاك كردن و خيس كردن و تازه بعد از همه اينها عروس خانوم با كرشمه فراروان قدم مبارك را به آشپزخانه گذاشته و كتري برقي را آب كردند براي چاي و بعد هم قوري را دادند دست ما و فرمودند اينو بشور كه من چاي درست كنم .

 ما هم ديديم بنده خدا خيلي خسته شده از خرده فرمايشات ما ، گفتيم زحمتتان مي شود خودمان درست مي كنيم اگر قرار بود شما فقط كتري را آب كنيد كه چه حاجت به شما ؟

برنج را هم كه ما داريم خيس مي كنيم .

با يك قيافه حق به جانبي به صورت ما زل زده و فرمودند والا ما ديگه نمي دونیم بايد چيكار كنيم همه كارهاي تو رو كه من انجام ميدم ....

عرض كرديم واقعا شرمنده اين همه زحمت بي دريغ شما هستيم . بفرماييد به كارمغازله تان برسيد ما خودمان دندمان نرم كارمان را مي كنيم .

بعد با عصبانيت فرمودند تو عادت داري هر كاري كه به آدم ميگي همان موقع بايد انجام بشه . اصلا صبر سرت نميشه .

 البته حق با ايشان بود كه ما مي توانستيم برنج شام را يك ساعت مانده به صرف غذا خيس كنيم و چاي را هم وقتي باباجان رفتند و بنا هم به خانه اش رسيد دم كنيم . اتفاقي نمي افتاد كه .

 و جالب اينجاست بعد از آنكه تمام اين ديالوگها در حضور كپل و باباجان گفته شد ، خواهرجان با عصبانيت زاويه ماتحتشان را كج كرده و رفتند نشستند در نشيمن و چهره اي به خود گرفتند كه پنداري مادرشوهر بدجنسش او را به معني واقعي كلمه چزانده است .

ما هم از شدت عصبانيت راهي جز اين نداشتيم كه براي دقايقي از صحنه خارج شده و قدري خودمان را آرام كنيم .

يك ساعت بعد كه به مقر حكومتمان برگشتيم ديديم خواهرجان هنوز كروكي شان را تغيير نداده و دست به سياه و سفيدي هم نزده اند و كاشف به عمل آمد كه كپل جان رفته اند دنبال مامان جان و داداش جان كه آنها را هم براي شام بياورند.

 و اي دل غافل كه مي دانيم باباجان و داداش جان و البته همسرجان و كپل جان ، هر يك به دلايلي از خوردن لوبيا پلو معذورند و ما مجبور شديم يك كته اي هم در كنارش بگذاريم و يك لنگه پا بايستيم به سرخ كردن فيله مرغ كه شكر خدا آنقدر مقدارش كم بود كه براي نمونه و روز مبادا در فريزر نگه داشته بوديم و مجبور بوديم با همان آبروداري هم بكنيم .

 خلاصه مامان جان كه رسيدند كلي خانه را جمع و جور كردند و ابراز همدردي بابت اخلاق نيكوي خواهرجان و دعوت ما به بردباري لابد تا روز قيامت كه اين نسل هيچ وقت به نفعشان نخواهد بود كه بزرگ بشوند .

و البته ايشان تا آخر شب كلامي با ما صحبت نكرده و ما هم كه حرفي مي پرسيديم جوابهاي كوتاه و سربالا مي شنيديم البته در جمع .

موقع خداحافظي هم كه مي رفتند تا در خانه قبلي ما به اتفاق همسرشان باشند و مثلا وسايل خانه را جمع كنند براي بازسازي آن خانه ، البته روي مباركشان را به سمت ديوار گرفتند و نه ما .

 و يكي از دلخوريهاي ايشان اينست كه چرا نمي توانند در اين كاخ اليزه ما مستقر باشند تا زمان عروسي .

چون در ان صورت بايد در سالن بخوابند كه راحت نيستند .

آن موقع كه ما مشغول بازسازي كاخ اليزه بوديم  اين كاخ دو خواب داشت كه به پيشنهاد ما درو ديوار يكي از اتاقها را برداشته و به نشيمن تبديلش كرديم و ما مانديم و يك اتاق خواب .

و همان زمان خواهرجان با طلبكاري تمام به ما گفتند تو چه فكري كردي كه خانه را يك خوابه كردي ؟

 ما هم با صداقت و كمي هم وقاحت فرموديم اين فكر را كرديم كه شب كسي در خانه مان رختخواب نياندازد.

و حالا يكي و تنها يكي از بدهكاريهاي ما به ايشان اينست كه چرا خانه مان دو خوابه نيست تا مثل خانه قبلي كنگر آماده را ميل فرموده و تازه جاي لنگرشان را هم ما سفت كنيم كه بتوانند در جوار همسرشان پذيرايي شوند در اين هتل  هفت ستاره .

 و هرجا هم مي نشينند چه ما باشيم و چه نباشيم از ظلمهاي تاريخي ما از زمان مجردي تاكنون خاطره ها تعريف مي كنند كه چه رفتارهايي با ايشان داشته و داريم و اين خواهر مظلوم چه حرمتهايي كه به ما نگذاشته اند . طوري كه واقعاً خودمان به خودمان شك كرده ايم .  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:57  توسط زن بابا  | 

 

نسیم عزیز مدینه گفتند و ما را کردند کباب .

وقتی آقای داماد عزیزما یازده ماه است که بیکار است و به هر دری می زنیم برای پیدا کردن هرکاری حتی بی ارتباط با رشته تحصیلی و موفق نمی شویم ، چگونه از جشن عروسي بگوییم ؟

البته هرجا كه با معرفي  دوستان و آشنايان مراجعه مي كند و رزومه مي دهد پاسخ مي دهند كه چون فلاني معرف شماست مطمئن باشيد كه 90% كارتان درست مي شود و حتي در بعضي موارد هم مي گويند مثلاً فردا خانه باشيد تا ساعت 11 صبح اطلاع مي دهيم كه بياييد و مشغول كار شويد .

 اما در اين مدت به تجربه دريافتيم كه در اين مملكت ، آن 10% غلبه مي كند بر آن 90% كه بايد بشود و نمي شود آنچه قولش را مي دهند .

حالا اين دامادي كه پول تو جيبي اش را هم  از پدر بازنشسته اش مي گيرد كه با اين خانه خريدن و هزار قرض و وام ، كمرش راست نشده ، چطور بايد جشن عروسي بگيرد به نظر شما ؟

 از آن طرف هم خواهرجانمان پايش را در يك كفش كرده كه من حتماً بايد جشن عروسي داشته باشم حتي به قيمت فروش ماشين زيرپايم .

و البته واضح و مبرهن است كه غيرت اين پدروپسر سي سال قبول نخواهد كرد كه عروس خانوم هزينه عروسي را بدهند .

 اوايل خيلي با خواهرجانمان مخالفت مي كرديم و همه اش مي خواستيم قانعش كنيم كه در اين شرايط موجود ، عروسي گرفتن يعني پول نداشته را دور ريختن .

اما حالا خودمان را كه در جاي او و سن او قرار مي دهيم ، مي بينيم او هم دختريست با هزار آرزو هرچند به زعم ما بيخودي اما در نظر يك دختر جوان ، جشني ست كه بايد گرفته شود هر چند مختصر .

 از اين طرف هم دلمان براي كپل جان كباب است كه جوان بي غيرتي نيست و خودش را به آب و آتش مي زند تا كاري داشته و زندگي مشترك را شروع كنند اما واي به روزي كه نخواهد خدا .

و در اين ميان فشار مضاعف بر دوش همسرجانمان است كه در عين حال كه حق را به خواهرمان مي دهد بابت خواسته هاي اندكش ، اما خودش هم در شرايطي ست كه بابت وامهاي خريد اين خانه ، در فشار است و در سني نيست كه بخواهد تحمل اين بي پولي ها را داشته باشد و دلش مي خواهد براي فرزندان و عروسهايش مفيد باشد.  

و در اين ميان ما با همه نااميدي هايي كه از اوضاع موجود داريم ، اين جمع را به اميد ، اميدوار مي كنيم و اينكه خداوند بهترينها را براي اين زوج در نظر گرفته اما هنوز وقتش نشده و بايد صبر كنند و صبر.

دلمان مي خواست حالا كه به هر دري مي زنيم بسته است ،  آنقدر داشتيم كه سرمايه راه انداختن كاري را در اختيارشان بگذاريم و  دل اين دو جوان را شاد كنيم .

وقتي همسرجان با حسرت از سي سال خدمت صادقانه به دولت مي گويند كه در پايان آه ندارند كه با ناله سودا كنند دلمان ريش مي شود. كه اگر زد و بندي كرده بودند در طول دوران خدمت ، الان براي خودشان مال و منالي داشتند كه چرك كف دست مي نامندش علما !

اما همسرجان ما هنوز هم با همه ناملايمات با افتخار ياد مي كنند از عمري خدمت سالم در اين مرزو بوم پرگهر .

و بدينسان ما بين درددلهاي كپل جان و خواهرجان ، هيچ اميدي به جشن عروسي خواهرمان نداريم كه چه برگزار شود و چه نشود در هر صورت اين ماييم و همسرجانمان كه له مي شويم در بين دنده هاي چرخ اين روزگار كج مدار .   

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:18  توسط زن بابا  | 

 

بهتر نیست موضوع را شما بدهید و ما بنویسیم ؟ تا قدری از این تشویش ذهنی رها شویم ؟

درست مثل ساعتهای انشای دبیرستان .

این روزها دچار وراجی فکری شده ایم اما با این همه حرفی که داریم البته نمی دانیم از کدامش بنویسیم

که هم خدا را خوش آید هم خلق را .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:15  توسط زن بابا  | 

 

اگر گذاشتند ما بياييم و بنويسيم كه حالمان يك اپسيلون بهتر است و پروژه عظيم ملي ميهني اثاث كشي سرانجام به بهره برداري رسيده و چند شبي ست كه در كاخ اليزه مي خوابيم و خدا نصيب نكند چه خوابيدني . چنان عميق كه پنداري طرح كاد خواب مرگ را مي رويم .

و صبحها چنان جاني مي دهيم تا از روي تخت طاووس پايين آمده و در همان حالت كورمال كورمال دو ركعت نماز به كمرمان بزنيم و صورت شسته نشسته راهي صدارتخانه شويم و هي در دلمان افسوس آن سالهايي را بخوريم كه كسي بدون ريمل ما را نديده بود و حالا اگر دست بر قضا ببينند ، بايد بپرسند چرا ؟ !

هنوز از بخش نشيمن خانه كه اصلي ترين قسمت اين كاخ براي ماست ، پرده برداري نكرده ايم .

چرا كه دلمان مي خواهد حداقل اين بخش را با سلامتي و دل خوش و قيچي روبان زده افتتاح كنيم .

ضمن اينكه وسايل و ابزار كار آقاي همسر كه دائم در حال انجام خرده فرمايشات ما هستند ، وسط نشيمن خانه به ما دهن كجي مي كند و هنوز جايي برايش پيدا نكرده ايم . كه خانه فاقد انباريست و زندگي ايراني بدون آشغال و جايي براي نگهداري اين آشغال كه در اصطلاح انباري صدايش مي زنيم ، فاقد معناست .

هنوز با كاخ اليزه ارتباط صميمي برقرار نكرده ايم . اما در عين حال كه دوستش داريم ، يك وقتهايي هم ، چنان دلمان مي گيرد كه به زور جلوي مرواريد اشكهايمان را مي گيريم .

هنوز ما و همسرجان روي ماه سلامتي را در اين خانه زيارت نكرده ايم .

و دائم بين ما و ايشان مسابقه برقرار است كه اينجايم درد مي كند و آنجايم تير مي كشد و مي سوزد و ...........

 در اين ميان عروسها و اخمالو و  كپل ، انصافاً سنگ تمام گذاشتند در اين اثاث كشي و چيدمان خانه كه جا دارد از همين جا مراتب تشكر و قدرداني خود را به اطلاع شما خوانندگان عزيز برسانيم كه فردا روزي اگر غري زديم از وجود آنها ، يادمان باشد اين جانفشاني ها .

پي نوشت : اگر كار اين صدارتخانه گذاشت ما درد دل ملاقربانعلي را تمام كنيم .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:34  توسط زن بابا  | 

 

چند بار بگوییم که نخوانید اینجا را و اینقدر ما را به باد سرزنش نگیرید.

 ما نمی توانیم از گل و بلبل بگوییم که دل خجسته شمای نوعی شادتر از این شود .

 ما چشم بند نداریم که واقعیتها را جور دیگری ببینیم.

اصلاْ ما منبع انرژی منفی هستیم .

 دلمان می خواهد اینجا آه و ناله کنیم .

نخوانید عزیز من نخوانید .

 آن دعوتنامه ای را هم که برایتان فرستاده ایم پاره کنید بریزید در همان باغ گلشنی که زندگی می کنید .

به جای خواندن این مصیبت نامه ها تشریف ببرید به آنجاهایی که عشاق قربان قدو بالای هم می روند .

تا کی باید به شما جواب پس بدهیم که چرا چنینم و چنان ؟

 اصلا ما می خواهیم خودکشی تدریجی داشته باشیم شما حرفی دارید ؟ ما که گوش شنوایی نداریم .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:13  توسط زن بابا  | 

 

باور بفرمایید تا این سن پربار برسیم خبری از قابلیتهای خودمان نداشتیم .

یعنی داشتیم اما نه بطور دقیق .

 حالا نمی دانیم خوشحال باشیم از این همه پتانسیل یا آنکه مثل همیشه بند کنیم به نیمه خالی لیوان تا بلکه پرشود.

 ازشما چه پنهان ( خدا این مهتاب خانم را عاقبت به خیرکند که با نامگذاری وبلاگش با این واژه  ، این اصطلاح روزمره را از ما گرفت ) چند وقتی بود که می خواستیم بیاییم اینجا و با خط نستعلیق و فونت درشت بنویسیم :

شرمنده جواني از اين زندگاني ام .

اما اين دوسه روزي كه برما گذشت ، حقايقي را به لطف خدا كشف نموديم كه دريافتيم بايد آن شرمندگي را براي ميانسالي هم تعميم دهيم و در همين جا دست به دعا برداريد كه حداقل آنقدر نماينم كه پير شويم .

 الهي بميريم براي اين كالبد خاكي مان كه از دست ما چه مي كشد.

هم دشمن داخلي دارد و هم بايد با دشمنان خارجي دست و پنجه نرم كند و تازه صاحبش كه ما باشيم انتظار داريم شيلنگ تخته هم بيندازد براي شيرين كاري .

دو روز است كه بدجوري دلمان براي اين بدن مي سوزد كه چقدر نجيب و خانوم است كه هنوز با هر بدبختي كه شده تن به خرده فرمايشات ما مي دهد.

يك نفر هم پيدا نشد كه بگويد اين انتظارات شما براي يك جسم بيست ساله است نه آنچه شما هستيد . 

بعد از دو هفته عفونت شديد و دفع سنگهاي ريزو درشت از كليه مبارك ، سرانجام خواهرجان براي دستگرمي يك آزمايش كشت ادرار از ما گرفتند .

اما تا حاضر شدن جواب ، ما به چنان روزي افتاديم كه سگ ارمني نيافتد.

 يك تب و لرزي داشته و داريم كه روزي صدبار مرگمان را از خدا خواستيم .

پريشب تا صبح درد كشيديم اما حتي يك نفر از اعضاي خانواده گرامي حداقل نيامدند بپرسند كه تو امشب مي ميري يا فردا ؟

 هركسي سرش را به كاري گرم كرده بود كه مبادا وجدان درد بگيرد.

همسرجان هم كه يك بي حرمتي در قبال يك مسئله پيش پا افتاده به ما كرده بودند و خودشان بابت اين شاهكاري كه به خرج داده بودند لطف كرده و ماتحتشان را با ما چنان كج كرده بودند كه به خودمان شك كنيم .

 تا صبح ناله كرديم و از شدت تب و خيس شدن سرتاپا ، هي لباس عوض كرديم و هي اين دوتا شويد را با سشوار خشك كرديم .

سه نيمه شب كه در حال سگ لرزه بوديم ، شخصيت اصلي همسرجان برگشت و پيشنهاد داد كه برويم بيمارستان . اما ما آنقدر از ايشان دلخور بوديم كه زير بار اين بي ناموسي نرفتيم .

صبح هم مثل ربات بايد مي آمديم صدارتخانه براي جمع كردن اخمهاي آقاي مديركل .

جواب آزمايش كه رسيد از تعجب ابروهايمان تابه تا شد.

 اينطور كه متخصصين اهل فن مي گويند در ادرار نبايد گلبول سفيد باشد . اما در آزمايش ما نوشته شده بود بيش از 100000

حالا شما كه غريبه نيستيد ( با ذكر خير از مهتاب خانوم ) تعداد صفرها را مي توانيد بالاتر هم ببريد مال خودمان است اختلاس كه نكرده ايم . دارندگي ست و برازندگي .

و اين رقم نشانه ميزان بالاي عفونت در بدن ماست كه طبق گفته پزشك كه بيشتر داشت فال ما را مي گرفت تا طبابت ، فرمودند تا سه روز اين تب و لرز ادامه دارد و بعد كمي بهتر مي شويد اما اين عفونت به اين سادگي از بين نمي رود و هر 12 ساعت بايد يك سوزن به ما بزنند علاوه بر آنتي بيوتيكهاي خوراكي كه نوش جان مي كنيم .

و ديشب هم لرزيديم و تب كرديم و هميطور به تناوب تا الان كه در محضر مبارك شما هستيم .

و در اين 48 ساعت هيچي جز آب يخ نخورديم كه آن هم به دليل سوختگي جگرمان براي خودمان است كه الهي پيش مرگ اين كالبد بي زبان شويم كه اين همه سال با ما ساخت تا خلقي را خشنود كنيم كه البته نتيجه اي جز بدهكاري دائمي به مردم شريف و دوستان و آشنايان راههاي دور و نزديك نداشته ايم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 10:43  توسط زن بابا  | 

 

دیروز بعد از حمالی رسمی در صدارتخانه عازم محل بنداندازون شدیم تا بلکه صفایی به سرو صورت خود بدهیم که دیگر به دلیل تراکم پشم خوابیده بر صورت مبارکمان آب به پوستمان نمی رسید.

از ساعت 3 بعدازظهر تا هفت و نيم شب درگير اصلاحات  بوده و سرانجام با يك صورت تروتازه و موي كوپ كرده و رنگي بين دودي و نقره اي كه به گفته يكي از كارشناسان حاضر در صحنه به عنوان رنگ مرواريدي به ثبت رسيد ، از در آرايشگاه آمديم بيرون تا به اتفاق كپل جان كه به دنبال ما آمده بودند عازم كاشانه شويم .

 در راه سراغ خواهرجان را گرفتيم و با خيالي آسوده گفتيم  امشب كه ايشان به منزل مامان جان رفته اند ، و در كمال ناباوري ، شنيديم كه نخير ايشان به اتفاق باربي به خريد رفته و به منزل ما آمده و اخمالو هم خودش را رسانده و مي خواستند براي شام زحمت را كم كنند كه كپل به اصرار نگه شان داشته و به باربي امر نموده اند كه تا آمدن ما شام را درست كنند .

ما كه ديديم در آن وقت شب ديگر جاني براي ايستادن پاي اجاق گاز را نداريم ، براي اولين بار در اين مدت خوشحال شديم كه حالا كه مهمان داريم حداقل خودشان شام را آماده مي كنند و همينطور كه در خيالات نپخته خود به شام پخته  شده توسط ديگران فكر مي كرديم ، ديديم كه از شدت شادي از اين واقعه ، ناخودآگاه چه عروسي مختلطي با دايره و تنبك سنتي در دلمان برگزار شده و به علت فوريت واقعه البته بدون حنابندان بود اين جشن فرخنده و تا خانه برسيم با اين رويا ، چه عشقها كه نكرديم .

و در آن ميانه تصميم گرفتيم به خانه كه رسيديم با آن موهاي ميزامپلي كرده عكسي گرفته و براي شما دوستان بگذاريم تا دلتان باز شود . نزديك خانه كه بوديم ، اخمالو تماس گرفته و فرمودند كه سر راه زرشك تهيه نماييم و ما متعجب از اينكه ما مرغ بسته بندي نداريم كه ! پس با چه مي خواهند زرشك پلو مرغ درست كنند ؟

خاطرمان بود كه سه عدد مرغ درسته يخ زده انعامي صدارتخانه در شب عيد را در فريزر داشتيم كه يخ زدايي و پاك كردن آن حداقل به يك ساعت وقت نياز داشت .

باز با خودمان گفتيم حتما مرغ در ديگ پخته شده و پلو هم به ته ديگ رسيده و حالا فقط منتظر زرشك هستند كه ما الان مي رسانيم و خلاص .

 از در سرسرا كه وارد شديم ، اول روي اجاق گاز را نگاه كرديم كه خالي از سكنه بود و بلافاصله با خودمان گفتيم عجب بچه هاي زرنگي ! مرغ را سرخ هم كرده و در ماكرو گذاشته اند براي سرو كردن .

اما براي اطمينان بيشتر ، از خواهرجان سوال نموديم كه چرا روي اجاق قابلمه اي وجود ندارد ؟

و ايشان كه همه حواسشان به رنگ موي ما بود خيلي كوتاه فرمودند هنوز يخ مرغ باز نشده كه !

 و بدون توجه به قيافه وارفته ما ، شروع كردند به بليط فروشي براي ديدن تغييرات مو و چهره ما كه بچه ها بياييد ببينيد باز خواهرم كلاً دكورش را عوض كرده اگر تونستيد بشناسيد اين همان خواهرمان هست و ...........

حالا ما كه مثل اصغر قاتل خون جلوي چشممان را گرفته از باب اينكه از راه رسيده ايم و اذان مغرب را مي شنويم در حالي كه نماز اول وقت از دستمان مي رود و مرغ در ماكرو در حال گردش است و برنج در قابلمه در حال خيس خوردن و در اين هاگيرواگير ، خانواده معظم دور ما را گرفته و همچنان كه مشغول  بررسي مدل و رنگ موي ما هستند ، از آن طرف خواهرجان هي با شعف تمام ما را صدا مي زنند كه بيا و ببين چه خريدهايي كرده ايم و ما با كاسه چه كنم كه روي سرمان مي كوبيديم نمي دانستيم اول ترتيب مرغ را بدهيم يا نماز را بخوانيم يا پلو را بار بگذاريم يا عكس يادگاري را بگيريم يا خريدهاي دو جارو را ببينيم .

بعد از چند دقيقه كه خودمان را جمع كرديم فهميديم كه گوشت و لوبياي آماده در فريزر داريم و مي توانيم يك قورمه سبزي فوري روبراه كنيم تا شكم اين گرسنگان را سير كند .

بساط قورمه سبزي را كه علم كرديم و مشغول شديم ، خواهرجان فرمودند كه آقاي همسرجان ما( پدرشوهر ايشان ) شديدا هوس زرشك پلو مرغ كرده و بدين خاطر دستور خريد زرشك را ابلاغ نموده بودند ( در حالي كه درست روز  قبل ما براي ناهار همين غذا را داشتيم !) ما كه تا آن لحظه در جريان جواب سونوگرافي همسرجان و ويار ايشان نبوديم ، دوباره مرغ را انداختيم داخل ماكرو تا بلكه يخش باز شده و آن را درست كنيم تا مبادا هوس همسرجان كار دستمان بدهد .

در حالي كه طبق وزني كه مرغ مربوطه داشت ، درست 56 دقيقه زمان مي خواست تا بلكه يخش باز شود و ما بتوانيم با دستان توانمندمان كالبد مرغ را تشريح كنيم .

حالا ساعت چند است ؟ به وقت تهران هشت و سي دقيقه و ما نه نماز خوانده ايم و نه عكس مربوطه را گرفته ايم و نه نشيمنمان را با زمين آشتي داده ايم .

 از آنجا كه بين عقل و احساس به همسر،  گير كرده و نمي دانستيم قورمه سبزي را درست كنيم يا ويارانه همسرجان را ، چندين بار هي جاي مرغ و گوشت يخ زده را با هم عوض كرديم و سرانجام تصميم گرفتيم هر دو را درست كنيم و يكي اش را براي فردا شب بگذاريم .

 در نتيجه قورمه را در ديگ ريختيم و تا باز شدن يخ مرغ ، پريديم دوربين را آورده و از خواهرجان خواستيم تا عكسي از موهاي ما بگيرند براي بازديد عموم .

 اما نه اينكه هزار ماشاالله خيلي آرامش داشتيم ، هر چي عكس مي گرفتيم ، تصوير را به جا نمي آورديم . چرا كه صورتي قرمز و برافروخته مي ديديم و ابروهايي تابه تا . ابروي سمت راستمان در عكس چنان زاويه اي داشت كه بي اختيار به ياد لنگهاي ناديا كومانچي در هنگام بارفيكس زدن مي افتاديم و از شما چه پنهان با وجود همه تلاشي كه در ريلكس بودن داشتيم ، در همه عكسها چهره اي مي ديديم كه حالا علاوه بر آن رنگ شاتوتي صورت و هشت و هفت بودن ابروها ، لبخندي داشتيم كه انگاري كسي از پشت سر اسلحه اي روي سرما گذاشته كه ما چنين لبخند مليحي داريم .

از خير عكس انداختن گذشتيم و خودمان را به مطبخ رسانديم و ديديم اگر يك جوجه يك روزه را مي خواستيم به مرغ مادر تبديل كنيم تا به حال موفق شده بوديم اما يخ اين مرغهاي مرحمتي صدارتخانه ، آخ هم نگفته بود . 

با عصبانيت افتاديم به جان مرغ يخ زده و سلاخي كردن آن تا بلكه براي شام هوسانه همسرجان آماده شود. اما مگر زورمان مي رسيد هرچه كپل را صدا زديم براي كمك ، ندا آمد كه ايشان در كابين تلفن هستند .

 اخمالو هم كه از خستگي اثاث كشي روز قبل ، مريض شده و گوشه اي افتاده بود و همسرجان هم به حول و قوه الهي ، دوباره كمردردشان گرفته و خوابيده بودند .

 از آن دو عروس ترگل هم كه چنين كاري برنمي آمد كه در عمرشان دست به مرغ مرده اي نزده بودند .

در نتيجه ديديم اين مرغ فقط دست خودمان را مي بوسد و با آنچه در توان داشتيم سرانجام بر حريف غلبه كرده و موفق شديم لنگ و پاچه اش را از هم سوا كرده و در ديگ بياندازيم .

آمديم پلو را در پلوپز بريزيم كاشف به عمل آمد كه عروس خانمها بيش از ظرفيت قابلمه برنج خيس نموده اند . آمديم برنج را در دو ظرف بپزيم ، ديديم هيچ قابلمه ديگري نداريم كه همه را روز قبل لطف كرده و به خانه جديد فرستاده بودند .

بساطي داشتيم ديدني و چهره اي تماشايي تر كه از يك فرسخي شراره هاي آتش چشممان زبانه مي كشيد.

سرانجام از كار آشپزخانه فارغ شده و نماز خوانديم و دوشي گرفتيم و رفتيم سراغ همسرجان كه زنگ شام را بزنيم كه ايشان با تعجب پرسيدند تو عصبي هستي ؟!!!!!!!!!

گفتيم با اجازه شما بعله .

 فرمودند چرا ؟ چيزي شده ؟‌!!!!!!!!

عرض كرديم همينجوري ... وقتي زياد استراحت مي كنيم ، اينطوري مي شويم . شما نگران نباشيد.

شام را با به به و چه چه ميل فرمودند و ما هم راه انداختن ماشين ظرفشويي و شستن ديگ و ديگچه را تفويض اختيار كرديم به خواهرجان و رفتيم كه بخوابيم .

حالا ساعت از 11 گذشته و باربي و اخمالو درحاليكه از خستگي چشمشان باز نمي شد ، اما نمي دانيم چه كسي مبلغي پول بهشان داده بود كه با آن خستگي بنشينند و هم خودشان را زجر دهند و هم ما را .

همسرجان هم در اتاق خودمان مشغول جدول حل كردن بودند .

 به ايشان مي گوييم چراغ را خاموش كنيد كه بخوابيم .

مي فرمايند وقتي بچه ها هنوز اينجا هستند زشت است كه ما بخوابيم .

مي گوييم الان اينجا نشستن شما و حل كردن جدول چه دخلي به بچه هايي دارد كه در اتاق ديگر نشسته اند ؟ !

خلاصه با حرص لحاف را كشيديم سرمان و خوابيديم .

راس ساعت 45/1 دقيقه نيمه شب چنان از خواب پريديم كه انگار سگ دنبالمان كرده باشد .

نمي دانيم باز چه كابوسهايي ديده بوديم كه تا خود صبح سگ خوابيد و ما نتوانستيم .

و حالا مي بينيم كه يك تبخالي درست روي آرك لبمان زده كه حداقل  نمي توانيم بخنديم به اين روزگار كج مدار .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 12:19  توسط زن بابا  | 

 

ما برگشتیم بدون حوصله و فرصتی برای توضیح آنچه در بیمارستان و اتاق عمل برما گذشت .

اين چند روز كه با خستگي و كلافگي اثاث كشي هم همراه بود ، نه تنها مجالي براي استراحت نداشتيم ، بلكه بيش از حالت معمول هم استرس و عصبانيت داشتيم بابت بلاتكليفي خانه و زندگي كه نيمي از وسايلت در اين خانه باشد و نيمي ديگر در آن خانه .

البته تشخيص متخصص مربوطه از آنژيوگرافي آن بود كه رگها هنوز سالمند و علت اين دردها و نفس نداشتنها ، تنها استرسهاي بيش از ظرفيت و كم خوني شديد است .

حال ماييم و يك كوه كار به جامانده در صدارتخانه و به هم ريختگي دوخانه بدون وجود تواني براي مديريت كردن و احساس يك خستگي چندهزارساله شايد  به قدمت همان تمدن ايران زمين .

پي نوشت : از همه عزيزاني كه با ارسال پيامهاي خصوصي و عمومي ابراز محبت كرده و ما را مورد لطف خود قرار داده اند ، يك دنيا سپاسگزاريم و صد البته شرمنده كه نمي توانيم ذره اي جبران كنيم اين همه انسانيت را .

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 11:36  توسط زن بابا  |