X
تبلیغات
محبوب ترین وبلاگ های زنان زن بابای امروزی

 

داستان شیرین دایی جان ناپلئون را که خاطرتان هست ؟
و رابطه دایی جان با شوهرخواهرش که مثل تام و جری با وجود علاقمندی به یکدیگر همیشه در کش و قوس بودند را در خانواده ما مجسم بفرمایید که رابطه دایی جانمان و باباجان ما هم دست کمی از آن دو شخصیت خلق شده توسط نویسنده توانا ایرج پزشکزاد نداشته است .

و ما و فرزندان دایی عمه جان همیشه ناظر بگومگوهای شیرین آنها بوده ایم .
با همه دلخوری دایی زادگان از پدرشان اما ما علاقه خاصی به دایی جان و بدقلقی هایش داشته ایم و از همه مهمتر آنکه در خانه شان بزرگ شده ایم و نمي توانيم بي تفاوت باشيم به پستي و بلندي زندگي شان .

حالا يك سال و انديست كه دايي جان با بيماري سرطان دست به گريبانند و ما شاهد زجر كشيدن اين عزيز و نارضايتي بچه هايش از مريض داري هستيم و به احترام عمه جان قضاوتي نمي كنيم كه حق با آنهاست يا دايي جان كه به دليل مصائب بيماري از زمين و زمان طلبكار است .
و اين بداخلاقي ايشان باعث شده تا در لابلاي صحبتهاي بچه هايش ببينيم كه بي تمايل نيستند به مرگ پدر و پايان ماجرا .....
و ما همه اينها را مي بينيم و بيش از پيش از دارمكافات بودن دنيا مي ترسيم كه هر عملي را عكس العملي ست در همين دنياي فاني ....

اين روزها روزهاي آخر زندگي دايي جان ناپلئون برايمان تداعي مي شود كه با همه اختلاف نظرها با شوهر خواهرش ، باز هم اين شوهرخواهر بود كه واقعاً غم دايي جان را مي خورد و البته ديدن ناراحتي باباجان از اين درد كشيدن دايي جان از تحملمان خارج است و ما هر لحظه منتظر شنيدن اين خبر ناگوار در دلمان به خود مي پيچيم و استرس و استرس ....

ديشب براي چندمين بار در خواب ديديم كه خبر درگذشت دايي جان را آورده اند و شيون و واويلاي ما چنان عميق بود كه از صداي زاري خود بيدار شديم واز آنجا كه  يادمان نبود ازدواج كرده ايم ، براي آنكه خانواده و مامان جان را ناراحت نكنيم بغضمان را جمع و جور كرديم .
اما وقتي صداي همسر را شنيديم كه علت را جويا بودند ، يادمان آمد كه در خانه خودمان هستيم و ولوم صدا را برديم بالا و حالا هق هقي مي كرديم كه تمام خانه را بيدار كرديم و در آن هاگيرواگير همسرجان اصرار داشتند كه بلند شويم و آبي به صورتمان بزنيم تا حالمان جا بيايد .

 هي مي خواستيم بگوييم ساعت سه نيمه شب اگر آب به صورت نوراني خود بزنيم كه ديگر تا صبح بايد تمام گوسفندهاي دنيا را بشماريم .

در ادامه خوابهاي طلايي در محله قديمي بوديم با همان چادر مشكي و در خيابان حميد را ديديم كه با بچه هاي محل مشغول مديريت كردن يك تيم فوتبال بودند و هر چه ما خودمان را نشان مي داديم حواسش نبود و در آخر آنقدر جلوي چشمش رژه رفتيم تا سرانجام ما را رويت نمودند و هاج و واج ماندند و ما وقتي ديديم كرممان را ريخته ايم ، صحنه را ترك كرديم .

كابوس سوم را ديگر به خاطر نداريم اما همينقدر مي دانيم كه از ساعت 5 در انتظار دميدن صبح لحظه شماري مي كرديم تا يراق كرده و به صدارتخانه بياييم به جاي ديدن اين كابوسهاي رنگارنگ .

حالا بايد با مراجع ذيصلاح مشورت كنيم و ببينيم كه اصلاً چقدر به ما مي دهند كه نخوابيم ؟

از آنجا كه آدميزاد به ويژه از نوع زن باباي امروزي اش از يك ساعت بعد خود خبر ندارد ، بايد اعتراف كنيم كه شب قبل از عمل جراحي در بيمارستان خواب علي جان ( پسردايي مفقودالاثر ) را ديديم كه در تماسي با موبايل من خواستار اين بود كه در آن هفته بيشتر همديگر را ببينيم و ما هم سرمست از اين پيشنهاد قبول كرديم كه بعد از جراحي قراري با هم بگذاريم .....

و وقتي بيدار شديم فهميديم كه اي دل غافل آخر اين چه خوابي بود كه ما  قبل از اتاق عمل ديديم ؟ حالا صنم كم داشتيم ، ياصنم هم اضافه شد به اين زندگي شيرين ؟

و ما هرچه منتظر شديم تماس ديگري برقرار نشد تا علي جان را بيشتر ببينيم . و در همينجا از ايشان مي خواهيم كه بيش از اين ما را چشم انتظار نگذارند كه سخت دلتنگشان هستيم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 11:17  توسط زن بابا  | 

 

نمی دانیم باز چه مرگمان شده که حوصله حتی همسرجان را هم نداریم .
دروغ چرا ؟ تا حدودي هم مي دانيم . البته مقصر خودش است که این روزها به تمام رفتارهای ما پیله می کند . آنقدر پیله که همین روزها پروانه می شویم و شاید هم تنهایش گذاشتیم .

نمی دانیم چرا هر وقت از شمال برمی گردیم آقا تا دوسه روزی عصبی هستند و ما هم که خداروشکر چیزی کم نداریم از عصبانیت . ما دلایل خودمان را داریم که هر بار به قصد استراحت و تجديد قوا مي رويم و برخلاف تصورات خود مهماندار مي شويم و بگذار و بردار براي بستگان خودم و خودش ....

به كي بگوييم كه تعريف ما از مسافرت استراحت است و كارهايي كه دوست داريم مثل كتاب خواندن و ريلكس بودن .... اما آنها به سفر مي روند كه هي بخورند و هي بگردند و هي .... چه مي دانيم همين كارهايي كه مي كنند .

بعد از يك سال زندگي مشترك هنوز نتوانسته ايم اين اختلالات هورموني و عوارض ناگزيرش را براي آقاي همسر جا بيندازيم كه در آن شرايط بحراني كه آدم از خودش هم دلخور است ، سربه سر ما نگذارند و اين بدبختي خدادادي ما را درك كنند . حالا اگر خودشخص شخيص رجال اين درد را داشتند كه پدرما را با همه تعلقات جلوي چشممان مي آوردند . اما به ما كه مي رسند مي گويند همه مسئله همين است ؟

نمي دانيم چرا اين آقايان ايراني هميشه مي خواهند ما خوش و خرم باشيم و از سروكولشان بالا برويم ؟

يعني حتي يك درصد هم به ذهنشان خطور نمي كند كه زنان گاهي دلشان مي خواهد اين همسران را تكه تكه كنند ؟ حتي بهترينشان را ؟

چرا نمي خواهند بپذيرند كه ما هم آدميم و هزارويك مسئله داريم كه گاهي ديگ صبرمان سرريز مي كند و دلمان مي خواهد كسي كاري به كارمان نداشته باشد ؟

چرا وقتي ذهن خودشان درگير مشكلات مثلاً برادرشان هست ما بايد دركشان كنيم اما عكس آن پذيرفته نيست ؟
چرا ما بايد درك كنيم كه نگران آزاد شدن يا نشدن بنزين و هر كوفت ديگري هستند و راه و بيراه نظرات كارشناسي شان با بقيه آقايان را تحمل كنيم اما ما باز هم چهره خندان داشته باشيم و مريض نباشيم و ناله نكنيم . حالا ما كه ديگر ناله هايمان را در دلمان نگه مي داريم اما ديگر خوشرو بودن در شرايطي كه درد را تحمل مي كني انتظار بي جاييست كه آقايان دارند .

اصلاً شما منظور ما را از اينهمه حرف اضافه متوجه شديد؟ حق داريد اگر چيزي دستگيرتان نشود. ا

ما راحت بگوييم كه گاهي دلمان مي خواهد سر به بيابان بگذاريم تا پاسخگوي ملت هميشه در صحنه در نقش همسر و فرزند همسر و پدرومادر و خواهر و رئيس و همكار و ..... نباشيم .

آيا چنين بياباني هنوز هست ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 11:19  توسط زن بابا  | 

البته واضح و مبرهن است که مدت زیادی بود زیر فشار و استرس کار اداره و مدیریت خانه و گرم نگه داشتن کانون گرم خانواده پنج نفری آنهم در آغاز زندگی مشترک ، کم آورده و مثل باری که روی شتر سوار کنند و زیرش زه بزند ،  ما هم با همه اولدرم بولدرم ذاتی خود به زانو درآمده بودیم و به دنبال جايي بوديم تا چند روزي استراحت كنيم و تجديد قوايي براي برف امسال .
و خداوند اين آرزوي ما را هم مستجاب نمود كه نيتمان واقعاً خالص بود و قربتاً الي الله .....

همسرجان كه نويد بستري شدن ما را دادند البته ظاهرمان را دلخور نشان داديم اما خدا مي داند كه ته دلمان چه غنجي مي زد براي ساعاتي آرامش بدون داشتن مسوليت در برابر ديگران .

در بخش اورژانس كه موقتاً روي تخت خوابيده بوديم گلاب به رویتان پزشك دستور شياف دادند و ما كه به عمرمان چنين كاري با خودمان نكرده بوديم اظهار ناتواني نموديم و گفتند كه يك نفر از بخش براي كمك خواهد آمد.
هنوز در عوالم درد شياف استعمال نكرده ، بوديم كه يك  دختر خانم جوان و زيبا رويي كه بي اغراق يك ساعت وقت براي كشيدن خط چشمشان گذاشته بودند با يك رژ صورتي خوشرنگ به لب بالاي سر ما آمدند و بعد از احوالپرسي با كلي قربان صدقه از ما خواهش كردند تا زاويه خوابيدنمان را تغيير دهيم كه شياف را بفرستند به آنجا كه بايد .

ما كه از ديدن چنين پري رويي ماتمان برده بود شرممان آمد كه ايشان چنين كاري انجام دهند و گفتيم شما زحمت نكشيد ، ما خودمان كارمان را راه مي اندازيم . اما ايشان با خوشرويي فرمودند نه عزيزم من براي همين آمده ام . و بعد از ارسال دو فشنگ شياف به مقصد نهايي از ما پرسيدند امري نداري عزيزم ؟ و ما چه امري مي توانستيم داشته باشيم با اين خانم مودب و خوشرو كه عمري خودمان كُلفَت بي جيره مواجب صغير و كبير بوديم .

همسرجان فرمودند كه چون تخت خالي ندارند ، ما را در بخش اطفال بستري مي كنند اما ماكه از بخت سوخته خود خبر داشتيم كه اينها همه بهانه است و از آنجا كه ما عاشق ونگ ونگ بچه هاي مردم هستيم و هميشه در هواپيما و قطار و تاكسي و سينما و اماكن عمومي ديگر يك بچه اي بوده كه با سروصداي خود ماي اجاق كور را از زندگي بيزار كند ، اينجا هم غير از بستري شدن در بخش اطفال گزينه ديگري مناسب ما نبود .

ما را كه با احترام سوار ويلچر نموده و به بخش مربوطه رساندند چنان كيفور بوديم از اينكه حالا كسي هست كه ما را در زندگي حتي براي قدم برداشتن ساده ياري كند كه ته دلمان كلي حنابندان گرفتيم براي خودمان ....

در راهروي اين بخش يك كمد بود لبريز از عروسكهاي قشنگ و ملوس براي بچه هاي بستري تا اگر درد ،  حوصله اي برايشان گذاشت ، سرگرم شوند و در ميان آنهمه عروسك ، يك ماشين پسرانه بود با يك هواپيماي نسبتاً بزرگ براي نشكستن دل پسر بچه ها ....

و جالب بچه هاي بستري در بخش بودند كه همگي مادرانشان همراهشان بودند شب و روز و طفلك بچه ها همه ريغو و مردني و در عوض مادرانشان يكي از ديگري خوشگلتر و سرحالتر و ما در عجب بوديم كه اين مادران گرامي با اين دسته هاونهايي كه در آغوش دارند كي فرصت تجديد هفت قلم آرايش خود را پيدا مي كنند .
و همه با تعجب ما را نگاه مي كردند و لابد در دلشان مي پرسيدند كه اين دختره لندهور كه بايد طبق رسوم هفت هشت بچه ريزو درشت داشته باشد ، در اين بخش اطفال چه غلطي مي كند كه تازه با يك بادي گارد و روي ويلچر هي مي برند و مي آورندش .
البته كه ما را براي عكسبرداري بالا پايين مي كردند اما لابد در ذهن آنها ما با نديمه خود به باغ بالا و باغ پايين مي رفتيم ...

اتاق ما دو تخته بود و يك خانم ديگري كه يك دختر و پسر دانشجو داشت به دليل جراحي هموروئيد در آن بستري بود كه ما را همسايه ايشان قرار دادند كه با يك من عسل هم قابل تحمل نبوديم در روز اول .

و چنان تشنه خواب بوديم كه هي خداخدا مي كرديم باربي و اخمالو و همسرجان بسوي منزل بروند تا ما هم به كار عقب افتاده و مهم استراحت بپردازيم . اما همسر جان با وجود گذشتن سه ساعت از ظهر به ايستگاه پرستاري رفته و دستور ناهار براي ما دادند كه در 48 ساعت گذشته هيچ جذبي از نعمتهاي خدا نداشتيم . با آمدن توك سياه ، همراهان عزيز رضايت داده و ما را تحويل ايشان دادند  ، اما نيم ساعت بعد كُپل با يك بغل كتاب سفارشي ما از راه رسيد و ما را كلي ماچ مالي نمود و سربسر ما گذاشت .

جاي دوستان خالي يك زرشك پلو مرغ و يك سوپ بلغوري براي ما آوردند . البته در ظرفهاي بهداشتي و خيلي شيك كه ما نظيرش را نديده بوديم . يك ساك بهداشتي هم تحويل ما دادند كه وسايل شخصي بيمار در آن بود . يك قاشق چنگال استريل شده – يك مسواك و خميردندان با كيفيت بالا – يك تيغ ژيلت - يك حوله دستي سبز خوشرنگ – يك پتوي سفري چارخانه زرد و صورتي و رنگهاي شاد ديگر – يك ليوان خوشگل سفيد با آرم بيمارستان – يك دمپايي پلاستيكي قرمز خوشرنگ كه رويش يك پروانه سفید پولك دوزي شده بود .....
و من و باربي كشته آن دمپايي ها شده بوديم كه با آن پاهاي سفيد و بي رنگ ما كه با پاي ميت امانتي چندان فرقي نداشت ، خيلي جلب توجه مي كرد.

 يك تونيك شلوار صورتي هم تنمان كردند . روسري هم كه جزو ملزومات بيمارستان نبود و ما يك پارچه به رنگ آبي فيروزه اي  به عرض چهار انگشت به سر داشتيم با منگوله هاي رنگارنگي دورتادور اين شبه روسري كه يادگار سفر به استانبول بود و همسر جان بارها ما را سرزنش كرده بودند كه وقتي ديدي اين روسري اينقدر به صورتت مي آيد چرا فقط يك دانه آوردي و ماهم پشيمان قول سفر آينده را داديم به ايشان كه اينبار فقط براي خريدن همين يك وجب پارچه برويم و بس ....

در اين اتاق پرده هايي كاغذي به پنجره بود با رنگ زمينه سبز اروپايي و توپها یا دایره هایی در سايزهاي مختلف و با طيفهاي مختلف رنگ سبز و زرد و البته چنان شاد كه پنداري در اتاق خواب يك تازه عروس قبل از انقلاب هستي و نه در بيمارستان .

يك كمد عبادات روي ديوار نصب شده بود به اندازه جعبه كمكهاي اوليه كه سي سال پيش مردم در خانه هايشان داشتند و در آن يك سجاده بود با يك كتاب دعاهاي منتخب ....
و يك يخچال كوچك در درون كمدي جاسازي شده بود و روي آن يك تلويزيون بود ويك كتري برقي با چاي كيسه اي و نسكافه .....

هر تخت يك كمد وسايل شخصي بيمار داشت و دو كاناپه تخت خوابشو كه همراهان بيماران شب روي آن بخوابند .
سرويس بهداشتي اش كه از تميزي برق مي زد و ما هي لحظه به لحظه زنگ پرستار را به صدا درمي آورديم كه خانم اجازه ! ما دستشويي داريم و آن بندگان خدا سرم را از دست ما درمي آوردند تا برويم به قضاي حاجت و برگرديم و دوباره وصل كنند آن مايه حياتي را .

بعد كه ديديم دستشويي رفتن ما از حد استاندارد جهاني هم خارج شده ديگر بدون كمك پرستار هر ده دقيقه يك بار سرم و تشكيلاتش را زير بغلمان زده و به توالت مي رفتيم و اين امكان بود كه براي هر بار استفاده از توالت فرنگي يك دستمال يك بار مصرف مخصوص لگن توالت را پهن كنيم و با آرامش خيال لم دهيم بدون دغدغه كثيفي و بهداشتي نبودن توالت ....

ما وجب به وجب اتاق را با چشم خريداري از لحاظ گذرانديم و انصافاً كه از مصلح ساختماني مرغوب استفاده شده بود . البته من عمله نيستم . شايد تجربه ام در حد مهندسي باشد كه در نبود كارگران فرغون مصالح را خودش جابجا مي كند . ناسلامتي بيست ساليست كه در امر شريف و خداپسندانه بيمارستان سازي مشغول خدمتيم و حداقل يك چيزهايي از ساختمان بيمارستان سرمان مي شود .

لباس بيمار همسایه مان را كه خوب برانداز كرديم يك بنفش خوشرنگي بود و با دمپايي صورتي كه كاملاً ست بود و ما هي دلمان از آن رنگ مي خواست و روزي چند بار به بهانه هاي مختلف لباسمان را كثيف مي كرديم تا بلكه لباس ما هم همان رنگ بشود كه آن خانم تنش بود اما باز همان صورتي نوزادي را تنمان مي كردند .

و ليوان آن خانم يك رنگ آبي نفتي خوشرنگي بود كه ما دائم از رنگش تعريف مي كرديم تا بلكه ايشان بگويد قابلي ندارد و ما ليوان سفيدمان را با او عوض كنيم اما خانم به روي مباركش هم نمي آورد و در آخر گفت موقع تحويل ساك بيمار بايد دقت مي كردي كه رنگش را خودت انتخاب كني و ما بي خبر از همه جا چه مي دانستيم كه اينگونه است و تا روز آخر بستري بودنمان هي دلمان از لباس و ليوان آن خانم مي خواست و هي دلمان مي خواست و كسي هم قدمي برنداشت براي رفع ويار ما كه عواقب نداشته باشد خداي ناكرده ....كاري از ما برنمي آمد جز آنكه با حسرت به آن ليوان نگاه كنيم و آهي از اعماق دل شكسته خود بكشيم و به سقف اتاق چشم بدوزيم ...

پرسنل زحمتكش بيمارستان همه آرايش كرده و رنگ مو و مش موهايشان البته به مد روز بود و يك رژ قرمز گوجه اي هم به لب داشتند كه روح از بدنمان پرواز مي كرد وقتي اين لعبتان بالاي سرمان مي آمدند . و من در عجب بودم كه اينها كه شيفت شب مي باشند وقتي ساعت 5 صبح براي چكاب بيماران مي آيند نه تنها آرايششان كمرنگ نشده بلكه انگار همين حالا از ميكاپ خانه بيرون آمده اند برخلاف ما كه وقتي ناپرهيزي كرده و دستي به صورتمان مي بريم تا به مقصد برسيم همه آن زحمات به باد رفته و هيچ اثري از پيرايش نداريم  شكر خدا ...

و نكته جالبتر آن بود كه تمامي پرسنل رنگ لاك ناخنشان با رژشان ست بود . چيزي كه ما هيچ وقت رعايتش نكرده ايم . و اين قاعده كلي براي همه پرسنل چه خدماتي چه كمك بهيار و بهيار و چه كارشناس پرستاري و پرستار مثل يك نظام هماهنگ صدق مي كرد الا يك نفر كه پرستاري بود در شيفت شب كه فكر مي كنم بادهاي موسمي ايشان را از بيمارستان دولتي به آنجا اورده بود كه هم زشت و بدتركيب بود و البته بدون آرايش و هم بداخلاق و عصبي ....

در اين هتل پارسيان كه ما بستري بوديم ، ساعت 5 صبح براي دارو دادن و چكاب كلي به اتاقها مي آمدند و البته با آرامش و بدون هياهو كار خود را انجام داده و مي رفتند و ساعت هفت و نيم صبحانه را مي آوردند كه براي هر بيمار يك قوري اختصاصي بود و نان و شير و بقيه مخلفات بسته به نوع رژيم غذايي بيمار و يك سيني كامل صبحانه هم براي همراه بيمار كه مثل بيمارستانهاي دولتي با حسرت به دهان بيمارشان چشم ندوزند .

و همان اول صبح از ما كه نه  ! چون بيمار بوديم و ملزم به رعايت ، اما از همراهان عزيز سوال مي فرمودند كه براي ناهار يا شام چي ميل دارند و اينبار بيماران بودند كه با حسرت شنونده منوي غذا بودند .

روزي دوبار خانمي به عنوان خدمات به اتاقها مي آمد و همه درو ديوار و كمدها و كشوها را گردگيري و نظافت مي نمود و از آنجا كه ترك عادت موجب مرض است ما هر بار با برداشتن وسيله مورد نياز ، همه كشو و كمد را بهم مي ريختيم و آن بنده خدا را به دوباره كاري وادار ........

از برنامه هاي مفرح تلويزيون براي شادي روح درگذشتگان چيزي نمي گوييم كه خودتان مال همين سرزمينيد . اما كتاب خواندن ما نمي دانيم چرا باعث تعجب پزشكان و پرستاران مي شد كه لابد با آن شكل و شمايل ما ،  فكر نمي كردند ما سواد هم داشته باشيم .

شب يك بهياري آمد و از ما خواست تا به حمام رفته و محوطه مربوطه را براي جراحي اصلاحات كنيم و ما با معصوميت از دست رفته مان مدعي شديم كه نمي توانيم با موي خيس باشيم كه سلاطون مي گيريم و خانم بهيار فرمودند عزيزم سشوار برايت مي آورم و من متعجب و شرمزده كه لابد اسباب مانيكور و پديكور هم مهياست اگر بخواهيم .

و تازه بهيار مربوطه مي خواست ما را حمام كند كه هر چه اصرار كردند ما زير بار نرفتيم كه  با وجود باز بودن در دیزی حياي گربه همان دوروبرها بود .

جايتان خالي ما كه در زندگي روزمره نهايت زمان حمام كردنمان 5 دقيقه است ، يك حمام  چهل دقيقه اي سر صبري رفتيم كه جگرمان حال آمد . 
از حمام كه درآمديم دو بهيار در اتاق منتظر بودند تا عروس خانم را تحويل گرفته و خشكش كنند و لباس به تنش بپوشانند و ما كه در عمرمان اينهمه التفات از كسي نديده بوديم ، چنان حيرتي كرده بوديم كه صورت گردمان به قول يلداي عزيزم مثل يك نخود متعجب بود تا صورت يك آدميزاد بيمار .....

موهايمان را كه ميزانپلي كردند براي صدمين بار به خودمان لعنت فرستاديم كه چرا اسباب آرايش همراهمان نيست كه حداقل روحيه خودمان را بهبود بخشيم با اين رنگ و لعاب از حمام درآمده ....

شب دوباره همان زرشك پلو و مرغ را البته با مخلفات آبپز آوردند كه ما به دليل عمل فردا صبح معاف بوديم از خوردنش و دوران ناشتايي ما تا فردا صبح ادامه داشت تا برويم اتاق عمل .

صبح یک  آقای دراکولای خون آشامی با موهای رنگ کرده که حاصلش رنگ دست و پای جیرجیرکهای حیاطهای قدیم از آب درآمده بود با یک سبد لوله های آزمایشگاهی بالای سرمان آمد و گفت که تمام آزمایشگاه را زیرورو کرده و نمونه خونی از ما پیدا نکرده و ما معترض که از دیروز تا به حال کلی خون از ما گرفته اند بس نیست برای شما ؟ و ایشان بی توجه به ضجه های ما برای یافتن رگی دیگر دستمان را کبود نمودند و معلوم شد که ایشان شغل شریفشان همین است که بصورت سیار به اتاقها رفته و از بیماران خون می گیرند اما آدابشان بی شباهت با شیرفروشان دوره گرد قدیم نبود .

و اين زمان جراحي ما هي ساعت به ساعت تمديد مي شد و ما هي تشنه تر و بي قرار تر و اخلاق مزخرفي پيدا كرده بوديم و همه اش غر مي زديم مثل اين پيرمردها و نه پيرزنها كه آنها قربانشان بروم غرغرشان در حديست كه در جا دق مي دهند برعكس غرغر ريز ريز پيرمردها .... و ما آنقدر به جان توك سياه نق زديم از تشنگي و قهر كردیم كه ديگر نمي خواهيم عمل كنيم و اصلاً برويم خانه خودمان و از اين لجبازيها كه فقط در بيمارستان خصوصي خريدار دارد و بس ....

از آن طرف هم خانواده معظم له خودمان که اصلاْ روحشان هم خبر از بستری و جراحی ما نداشت . به جز توک سیاه که خب سرجهازی ماست به هر حال و تماس مامان جان که عزمشان را جزم نموده بودند برای آمدن به خانه ما و عیادت ما و با چه ترفندی منصرفش کردیم به این وعده که خودمان فردا ناهار سرافرازشان کنیم .

خلاصه با تماسهاي مكرر همسرجان با موبايل آقاي دكتر ، در صلات ظهر ما را براي اتاق عمل بردند و در راه ما ناله ها كرديم از تشنگي و هر چه توك سياه مي خواست كه لبهايمان را با دستمال خيس كند تا عطشمان كمتر شود با خشونت مي گفتيم مگر ما خريم كه نفهميم اين دستمال است و نه بطري آب ؟!

وارد مجموعه اتاق عمل كه مي شديم براي چندمين بار به همسرجان و توك سياه سفارش نموديم كه بروند ناهار بخورند و بهيار مربوطه كه خنده اش گرفته بود وقتي علت را جويا شد كه چرا نگران اينهايي ؟ گفتيم آخر ما مي دانیم كه گرسنگي و تشنگي چه دردیست ........

توي آسانسوركه عده اي از آقايان هم بودند ،  بهيار مربوطه سرش را بيخ گوش ما آورد و پرسيد كه شكمت را اصلاح كرده اي ؟ گفتيم والا ما كه ديشب اصلاحات ارضي را انجام داديم اما اينقدر كه ما را تا اين ساعت معطل كردند حتماً دوباره جوانه زده محل عمل و غش غش خنده بهيار كه مانده بود ما چقدر روحيه مان خوب است و نمي دانست كه در دلمان چه سينمايي برپاست و اين ماييم كه داريم آبروداري مي كنيم .

در اتاق عمل ما را يك گوشه اي امانت گذاشتند تا اتاق مربوطه را آماده كنند و ما چشم از درو ديوار برنمي داشتيم كه ديگر اتاق عمل مثل گذشته ها وحشتناك نيست با ان كاشيهاي سبز بدرنگش و حالا ديگر كاشيها يك رنگ آبي زيبايي داشتند كه دلت مي خواست ساعتها آنجا به تماشا بنشيني و سرماي زير صفرش كه رنگ ناخنهاي ما را كبود كرده بود و پرستار مربوطه اصرار داشت كه لاك بنفش ناخنهاي ما را پاك كند و ما قسم و آيه كه ما لاكمان كجا بود  ؟! اين رنگ طبيعي ناخن خودمان است كه در اين سرما به اين رنگ درآمده ....

دكتر بيهوشي كه با همكارش آمدند تا ما را به اتاق مربوطه ببرند صداي اذان مرحوم موذن زاده قوت قلبي به ما داد كه پنداري به عروسي خوبان مي رويم .

وقتي ما را با تشريفات خاص روي تخت عمل خواباندند و همه مقدمات عمل را فراهم نمودند  ، مثل اين بچه هاي موقع نشناس گفتيم آقاي دكتر ببخشيد ما بايد برويم دستشويي و اگر فكر كرديد كه ايشان عصباني شدند سخت در اشتباهيد كه با مهرباني هر چه تمامتر دوباره نيروهاي مسول آمدند و ما را از تخت عمل روي تخت ديگر گذاشته و تا دم رختكن بانوان هدايت نمودند و ما وارد حريم خصوصي پرسنل اتاق عمل شديم و آن خانمها مثل كلاغي كه جوجه ناجور در لانه اش ديده باشد ، خودشان را جمع و جور نمودند تا ما ماموريتمان را كه همانا فقط بازديد از دستشويي مربوطه بود انجام داده و زحمت را كم كنيم .
دوباره با همان سلسله مراتب به تخت مربوطه برگشتيم و از دكتر بيهوشي خواهش نموديم كه بيهوشي كامل به ما ندهند و در برابر علتش فرموديم كه از عوارض بيهوشي كامل چاقيست كه نمي خواهيم دچارش شويم و ديگر اينكه آنقدر تشنه ايم كه تحمل ساعتهاي پس از عمل را نداريم .

آقاي دكتر با تعجب از اطلاعات مفيد ما قبول نمودند كه بيهوشي موضعي صورت گيرد.
دكتر جراح كه آمد بالاي سرمان عكسهاي كليه را از ما خواست و ما هم كه نمي توانستيم خودمان بلند شده و به بخش برگرديم ، آدرس كشوي اتاق را داديم تا نيروهاي امدادي زحمتش را بكشند .

دكتر بيهوشي كه از ما خواستند بنشينيم و سر مبارك را خم كنيم پرسيديم قبل از عمل گيوتين هم مي زنيد كه گفتند خير مي خواهند آمپول بيهوشي را در نخاع تزريق كنند و ما بايد خودمان را شل كنيم و مگر مي شود كه با فروكردن سوزن ما شل شويم ؟

ما غلط كرده از پيشنهاد بيهوشي موضعي ،‌ درد طاقت فرساي آن سوزن را كه از كلفتي بي شباهت به سوزنهاي دامپزشكي نبود تحمل نكرده و فريادي كشيديم و پزشكان عزيز با خونسردي تمام نويد دادند كه چيزي نبود ، تمام شد .

و چشمتان روز بد نبيند كه يكباره مايع گرمي در درون پاهاي ما سرازير شد و احساس كرديم كه ديگر پا نداريم و بعد از چند لحظه كه لنگ و پاچه ما را به حالت زاويه حاده درآوردند ،  پي برديم كه نه تنها از پا محروم شده ايم بلكه  ديگر از زير سينه به پايين چيزي نداريم .

و سوالهاي پي در پي از پزشك بيهوشي كه با ما چه كرده ايد كه ديگر عضوي نداريم كه به درد آورد روزگار ؟! و يك خانم جوان خوشگل را بالاي سرمان نگه داشته بوديم و التماس كه در اين رجال خانه حداقل تو ما را تنها مگذار كه سخت غريبيم و ايشان هم آي ما را دلگرمي دادند و ما با دو دست خود آي بازوهاي آن بنده خدا را فشار داديم آي فشار داديم كه كم مانده بود او هم كنار ما دراز بكشد از درد .....

خلاصه عمل را انجام داده و يك استندي در كليه ما كار گذاشتند تا سنگ ريزه ها منحرف نشوند و آقاي دكتر مژده دادند كه سنگ ما را كه به اندازه يك پسته بود به قطعات ريزي به اندازه ماش تبديل نموده اند كه از اينجا به بعدش زحمت خودمان است دفع كردنش و ما كه نشنيده بوديم سنگي به اندازه پسته باشد ، پرسيديم كه دكتر جان پسته اكبري يا كله قوچي ؟

و ايشان جوابي به ما ندادند كه حداقل نرخ سنگمان را بدانيم .
از اتاق عمل كه درآمديم توي سالن ريكاوري همانجا ما را روي تخت نگه داشتند و ما از سرما چنان مي لرزيديم كه پنداري با جهنم فرسنگها فاصله داريم براي گرم شدن و يك روكش كاغذي روي ما انداختند كه خاصيت گرم كننده داشت و يك لوله اي مثل لوله جاروبرقي هم زير پتو گذاشتند كه حرارتي مي زد مثل كوره آجرپزي ....

و در دو طرف ما هم دو آقا را از اتاق عمل آوردند كه مدام غر مي زدند و پرسنل محترم چه خانم و چه آقا چنان دچار تبعيض نژادي بودند كه فقط به ناله هاي خانمهاي بيمار رسيدگي مي كردند و قربان صدقه مي رفتند و درك عميقي داشتند از شرايط بد آنها و در مقابل وقتي مجبور مي شدند كه بالاي سر آقايان بيمار بروند با تندي اعلام مي نمودند كه خب عمل شده ايد و بايد تحمل كنيد .

 اما خود من كه خدا از سر تقصيراتم بگذرد وقتي از شدت  تشنگي از صحراي كربلا يادي كردم ، آقاي دكتر فرمودند كه عجب تجسم فضايي قوي ای  داريد ونمي دانستند كه ما در آن دنيا هم خواهيم نوشت از تجربيات مردنمان ....

و ما  به مدت نيم ساعت تمام با آقاي دكتر بيهوشي در زمينه وبلاگ نويسي و باقي قضايا تبادل نظر نموديم و آقاي بيمار اين طرفي و آن طرفي ناله مي كردند و لابد در دل فحشهاي آب نكشيده را نثار ما مي نمودند .....

از اتاق عمل كه درآمديم ملت هميشه در صحنه به عيادت آمده بودند و ما با روي باز پذيراي اين همه لطف و توجه بوديم . در حالي كه باباجان امر نموده بودند كه بايد مامان جان هم در جريان قرار گيرند و ما ناراحت از اين اتفاق كه حالا چه جوابي بدهيم اين پنهان كاري چند روزه را ...

مامان جان كه بالاي سرما رسيدند شيون و واويلايي راه انداختند كه با آن لبهاي تشنه ما كربلا يك بار ديگر بازسازي شد .

و براي همراه داشتن از توك سياه خواستيم كه شب پیش ما بماند . اما وكيل تسخيري ايشان يعني كُپل خان فرمودند كه ايشان خسته اند و بايد بروند خانه و فردا اداره دارند و گربه هم از روي بام بيمارستان پريده و نمي شود كه توك سياه بماند و مامان جان با اصرار فراوان بقيه را راهي كرده و خود ماندند تا جبران روزهاي گذشته شود .

 دو ساعت بعد كه ما با همسرجان تماس داشتيم كاشف به عمل آمد كه كپل و اخمالو و باربي و توك سياه برنامه شام رستوران داشته اند و خستگي و اينها تنها بهانه اي بود براي ماي ساده دل كه باور كنيم و البته كه ما هم فهميده بوديم يك جاي كار مي لنگد...

سرانجام بعد از بيست و سه ساعت با اجازه بزرگترها ما توانستيم چند قطره آب بخوريم و حالا مشكل قضاي حاجت بود كه اجازه نمي دادند از جايمان بلند شويم و ما را به سوندي كه وصلمان بود حواله مي نمودند و ما هم اصرار كه نمي توانيم و بايد حتماً به توالت برويم و ما با چهل سال سن هنوز نمي دانستيم كه وقتي سوند به بيماري وصل شود عمل دفع غير ارادي صورت مي گيرد و نيازي به نيت ما نخواهد بود كه خب به حمد خدا اين نكته را هم فهميديم تا جاهل از دنيا نرويم .ضمن اینکه دکتر معالج فرمودند اگر کوچکترین حرکتی کنی فلج می شوی و ما هم چسبیدیم به تخت مربوطه ....

پرستاري آمد كه مي خواست جاي سوزن سرم را عوض كند و حالا ما هم كه به بدرگ بودن شهرت جهاني داريم ، بنده خدا اول كه مشغول تلاش بود ساعت دستش را ديديم و گفتيم چقدر قشنگ است و ايشان با خوشحالي فرمودند كه كادوي سر عقدشان است كه به انتخاب خودشان همسرجانشان تهيه كرده اند . قدري كه با قسمتهاي مختلف دستان ما ور رفت نااميد شد و سوزن را در مچ دست راست فرو كرد و چون رگ را پيدا نمي كرد ، سوزن را زير پوست ما چنان مي چرخاند كه انگاري قاشق را در دیگ فسنجان می چرخاند که ته نگیرد  و هوارهوار ما به آسمان بود كه همكارش را هم صدا زد و دوتايي افتادند به جان رگهاي بي صاحب ما كه معلوم نبود كدام گوري رفته بودند از ترس ....
و مامان جان كه پاهاي ما را محكم گرفته بود اشك مي ريخت و دعا به ما فوت مي كرد و ما هرچه التماس مي كرديم كه خانم جان چه اصراريست كه جاي سوزن را تغيير دهيد و ايشان مي فرمودند كه جاي قبلي ورم كرده و بايد عوض شود .

هي مي خواستيم بگوييم  با این بلایی که به سر ما می آورید اصلاً هم ساعتتان قشنگ نيست اما ناي حرف زدن نداشتيم تا اينكه تصميم گرفتند سرم را روي پاي ما بزنند و نمي دانيم مامان جان چه نذري كرد كه بالاخره رگي از پستوي ما بيرون كشيدند و سوزن را فرو كردند و از شادي اين فتح بزرگ چنان هورايي كشيدند كه انگار به دشمن ديرينه خود گل زده اند .  

مامان جان هم با افتتاح آن کمد عبادات و غبارروبی اساسی از محتویاتش مشغول رازونیاز با خداوند بودند . حالا ما با گرسنگي خودمان را مي كشتيم تا خوابمان برود و با سروصداي راه رفتن مامان جان كه مثل پروانه دورما مي چرخيد دوباره بيدار مي شديم . و يك بار هم در خواب بوديم كه احساس كرديم كسي با تخت كلنجار مي رود . با وحشت چشم باز كرديم و مامان جان را بالاي سرمان ديديم كه چون نگران پايين افتادن ما از تخت بودند ، دنبال فرمولي مي گشتند كه ايمني تخت را بيشتر كنند آن هم تختي كه برخلاف تختهاي دولتي كه مثل پنجرگيري لاستيك بايد دسته اي را بچرخانند تا تخت بالا يا پايين برود ، در اين تختها با فشردن دكمه اي توسط خود بيمار هر قسمت از تخت كه مي خواستيم تغيير مي كرد ..... وخلاصه شبی بود با آن نورپردازی پنجره های اتاق از بیرون ساختمان و رمانتیک شدن فضا و در کنارش درد کشیدن و دم نزدن ما که مبادا مامان جان را ناراحت کنیم . و صدای گریه های نوزادان و کودکان اتاق کناری که اگر قدری مهربان بودیم و شیفته بچه لابد باید با شنیدن آن ناله ها بگوییم الهی بمیرم . اما این اصوات برای مای زن بابا البته عرعر بچه بود و بس ....

دیگر حوصله گفتن باقی ماجراها را نداریم . فقط ای ملت هوشیار بدانید و آگاه باشید که فردا صبح که مرخصمان نمودند اصلاْ دلمان نمی خواست که از آن هتل هفت ستاره بیرون بیاییم چرا که در هیچ هتلی ندیده بودیم دو آقای دکتر متشخص و جنتلمن بیایند بالای سرمان و نظرمان را بپرسند که آیا از بیمارستان و پرسنلش رضایت کامل داریم یا خیر ؟ !

شما بودید البته دور از جانتان که الهی همیشه سلامت باشید دلتان می خواست که به آغوش پر استرس و مسولیت اجتماع بازگردید ؟ البته الهی که همیشه سالم باشید و شاد ....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 19:59  توسط زن بابا  | 

 

ما احساس می کنیم که دوستان عزیز ما را فقط به خاطر خواستگاران آنتیکمان می خواهند .

و حالا که روزگارمان بر مدار سلامتی نیست تا از گذشته های درخشانمان تعریف کنیم ، هم از تعداد خوانندگانمان کاسته شده و هم آنها که هنوز لطفی به ما دارند دیگر حوصله تحمل کردن این زین العابدین بیمار را ندارند .

البته در عوارض داروها از توهم هم یاد شده بود ،  اما گمان نمی کنیم که در این مورد دچار اشتباه باشیم .

پي نوشت :

حالا كه قدري فكر كرديم ديديم مغز خودمان هم انگاري كار نمي كند و مثل يك روح سرگشته حيران است . پس شما عزيزان خيلي به خودتان نگيريد .فقط دعا كنيد كه اين شرايط مداوم نبوده و ما به آغوش سلامتي روح و روان برگرديم تا نوبت سلامتي جسم شود البته ....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 11:22  توسط زن بابا  | 

 

پیش نوشت : دوستان عزیز هیچ اجباری نیست که این بخش از پرونده پزشکی ما را از لحاظ بگذرانید

از بیمارستان که برگشتیم تا فردا ظهرش با وجود درد خوابیدیم و دوباره شب که شد یادمان آمد که باید می رفتیم همان بیمارستان کذایی برای گرفتن عکس رنگی .اما هرچه با خودمان حرف زدیم راضی نشدیم که دوباره به آن بیمارستان دولتی برویم و عشوه های دکتر و پرسنل را خریدار باشیم . این بود که راهی یک بیمارستان خصوصی تازه تاسیس شدیم .

اينجا بيمارستاني بود كه يك ماه پيش مادر همسر برادرم در آن جراحي كرده بود و ما كه براي ملاقات رفته بوديم ، آنقدر از محيطش خوشمان آمده بود كه هوس كرديم چند روزي در آنجا استراحت كنيم . و از آنجا كه هر وقت ما از اين دست آرزوها داريم ، مرغ آمين با اجابت اين آرزوهاي دست نيافتني ، ما را شرمنده خود مي كند ، گذارمان به اين بيمارستان افتاد .

آن وقتِ شب كه به بخش راديولوژي رفتيم چنان عزت تپانمان كردند كه قياسش با بيمارستان قبلي البته مع الفارق بود . نوبت فردا صبح اول وقت را دادند براي عكس و البته با مقدمات دوازده ساعت ناشتا بودن و خوردن روغن كرچك كه خدا نصيب گرگ بيابان هم نكند اين مايع كوفتي را كه تمام دل و روده را با هم پيوند مي دهد اساسي .... اما چون ما در قرني زندگي مي كنيم كه همه اش در حال پيشرفتيم ، براي اين دوا هم چاره اي پيدا كرده اند و روغن كرچك را به شكل كپسولهاي خوشگلي درآورده اند كه خوردنش آسانتر باشد و ما بيست كپسول را قلپ قلپ بلعيديم تا معادل يك شيشه روغنش باشد .

اما فردا صبح اگر شما نتيجه اي ديديد ، ما هم ديديم . اين شكم كاردخورده ما آخ هم نگفت چه رسد به فعاليتي هرچند كوچك ... به هر حال با تزريق چندين آمپول با احترام تمام به اتاق عكسبرداري رفتيم .
روي تخت كه دراز كشيديم تا عكسهاي پرتره ما را بگيرند ، از سرما مي لرزيديم كه يك پتويي روي ما اندختند كه رنگش يك زرد خوش رنگي بود و از تميزي برق مي زد انگاري همين الان از كاور درآمده و ما حيفمان مي آمد كه مبادا اين پتو كثيف شود .

بعد از عكس كاشف به عمل آمد كه كرچك مصرفي هيچ كاري براي ما صورت نداده و ناگزير چندين عكس در زواياي مختلف گرفتند كه لابد هر كدامش را خوشمان آمد بدهيم قاب كنند .

عكسها را كه نشان دكتر داديم گفتند سنگتان در حالب گير كرده و راه كليه را بسته و سه روز است كه كليه وامانده كار نمي كند . ما كه نمي دانستيم اصلاً حالب چيست و چكاره مملكت است ، گفتيم حالا ما سه روز مرخصي استعلاجي براي اداره گرفته بوديم كه استراحت كنيم ، اين كليه ما فكر كرده كلاً تعطيلات است ؟

 دكتر فرمودند بايد سنگ شكن شويد و كي ؟ همين حالا !
بدون وقت قبلي و معطلي و عشوه هاي بيمارستانهاي دولتي ....
به اتاق سنگ شكن كه رفتيم ، چيزي از اتاق عمل كم نداشت و ما روي تختي دراز كشيديم و با تنظيم زاويه ما ، سنگ نامرد را هدف قرار داده و شروع كردند به شكستن و ما تصويرش را از مونيتور مي ديديم كه جنگ تن به تني بود ميان سنگ و اشعه . صدايش كه مثل كوبيدن درفش بر روي صفحه اي فلزي بود و دردش مانند ضربه سنگي بود كه از تيروكمان بچه ها رها مي شد به مقصد شيشه خانه همسايه و ما دو ساعتي زير اين درد ، درد اصلي را فراموش كرده بوديم كه سرانجام رضايت دادند كار را تمام كنند و از تخت كه پايين آمديم جلوي آينه تصوير زني را ديديم كه از جنگ داخلي برگشته و البته مغلوب ....

ما كه در تصورات ساده لوحانه مان فكر مي كرديم كه حالا ديگر شتر را كشته و حاجي را خلاص كرده اند ، به خانه برگشتيم تا استراحتي كنيم . عصر به اصرار همسرجان رفتيم تا قدري پياده روي كنيم كه بلكه اين سنگهاي شكسته شده قدري حركت كنند در آن دخمه اي كه جا خوش كرده بودند .

هنوز پايمان را از در مجتمع بيرون نگذاشته بوديم كه به دليل سردرد و سرگيجه ناشي از تميزي هوا ، وسط خيابان چنان با سر به روي زمين فرود آمديم كه تنها چند سانتيمتري با جدول خيابان فاصله داشتيم و آنچنان جيغي كشيديم كه ماشينهاي لاين مخالف ترمز كردند و آمدند به كمك و همسرجان كه هول شده بود از خير پياده روي گذشت كه ديد براي برداشتن ابرو آمده و چشممان را داريم كور مي كنيم .  

با آمدن شب ، درد كه برگشت جاي خودش ،  اينبار تب هم آمده بود كه ما تنها نباشيم و چه تبي .
ما كه عمري از سرما مثل ... حلاجها لرزيده بوديم حالا در تب مي سوختيم و البته با گونه هاي گل گلي زيبا شده بوديم در حد ونوس .......

و باربي بيچاره هرچي دستمال مرطوب روي پيشاني بلند ما مي گذاشت انگار نه انگار .

و از آن طرف آقايان حاضر در صحنه كه بودن و نبودنشان البته يكي بود . كپل كه در اتاق خودش پاي تي وي لم داده بود و اخمالو در اتاق ديگر و آقاي همسر روي تخت طاووسمان دراز كشيده و مشغول جدول حل كردن بودند . و ما در عجب كه چرا اينها هيچ عكس العملي از خود نشان نمي دهند در برابر اين همه بگيروببند من و باربي . فقط وقتي صداي ناله ما بلندتر مي شد ، آقاي همسر پوزيشن خود را تغيير داده و از زاويه ديگري به حل جدول مي پرداختند كه پنداري يك فرمول مشكل رياضي را با سه مجهول حل مي كنند . هي مي خواستيم بگوييم همسرجان اگر براي مسابقات فينال حل جدول تلاش مي كنيد ، دعايتان كنيم كه نفر اول شويد اما ديديم حرف زدن ما شايد حواسشان را پرت كند از مسئله به اين مهمي ....

بعد از همه اين تب و گرما يك دفعه چنان به لرز افتاديم كه دندانهايمان به هم مي خورد و حالا هرچي پتو توي خانه بود روي ما بود اما لرز لامصب نمي افتاد و حالت تهوع بدي كه چشمانمان از تنگي نفس از حدقه بيرون زده بود . درواقع همان قدر كه جهودها از خون مي ترسند ، ما هم از تهوع وحشت داريم . يعني فكر مي كنيم كه گلاب به رويتان اگر استفراغ كنيم حتماً دل و روده هم بيرون آمده و ما به ديار باقي خواهيم رفت . با همه اينها هيچ گريزي نبود جز آنكه با استفراغ راه تنفس خود را باز كنيم و رويم به ديوار با هزار معذرت از توصيف آن صحنه دلخراش ، وقتي با بدبختي بالا آورديم ، چنان خونابه اي ديديم كه از وحشت اشهدمان را گفتيم . با فرياد ، باربي را صدا كرديم كه ما خون بالا آورده ايم و باربي گفت نه عزيزم اين آب هندوانه اي است كه خوردي . اما مگر ما خيالمان آرام مي گرفت ....

و تازه در اين مرحله بود كه رجال خانه ما اَرِنجانشان را رنجاندند و دور ما حلقه زدند كه ببينند آيا ما مشكلي داريم خداي ناكرده ؟!

خلاصه با همان تب و لرز زير انبوهي از پتو رفته و كيسه آبگرم را هم مثل يك نوزاد دوست داشتني به آغوش گرفتيم و تا صبح با جناب عزرائيل رقص شاطري داشتيم .

صبح كه بيدار شديم هيچ علامتي از بهبود در ما نبود و همچنان لرزش سراسري داشتيم كه ديگر همسرجان تحملشات تمام شده و ما را لاي يك پتو پيچيده و با همان كيسه آبگرم به بغل به همراه باربي و اخمالو راهي بيمارستان شديم .

و ما چنان تشنه كه انگاري از صحراي كربلا برگشته ايم و چه فايده كه هر چي آب نوش جان مي كرديم ، بلافاصله بالا مي آورديم و باز تشنه تر از قبل ....

از در اورژانس كه دولا دولا داخل شديم ، پزشك كشيك تشخيص دادند كه به دليل تب و لرز ، وضعيت خطرناك بوده و بايد تحت نظر باشيم . دوباره دست ما را به اميد يافتن رگي تكه تكه كردند تا خوني بگيرند و ما هم دو ساعتي زير سرم بوديم كه جواب آمد به علت عفونت كردن سنگهاي شكسته شده بايد بستري شويد تا پزشكتان بيايد .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 14:21  توسط زن بابا  | 

 

درد را تا صبح کشیدیم و صبح را هم به شب پیوند زدیم که همسرجان اصرار نمودند که برویم بیمارستان تا بلکه تشخیصی دهند این درد بی درمان را ...

از آنجا که مال بد همیشه بیخ ریش صاحبش بوده ، به پيشنهاد  ایشان سر راه دنبال بابا جان و توک سیاه رفته و در يك هيئت چهار نفره عازم بيمارستان ميلاد شديم . چون باباجان ما يك روز درميان در آن بيمارستان به مداواي قسمتهاي مختلف بدن مشغولند ، در واقع به نوعي جزو سهامداران معنوي اين بيمارستان هستند و تمام سورخ سنبه هايش را مي شناسند .

پزشك اورژانس دستور آزمايش خون دادند و ما هم كه بد رگ تشريف داريم ، مي خواستند دستمان را هم آبكش كنند كه توك سياه به دادمان رسيد و سوزن را به جاي مربوطه فرو كرد . حالا ما روي تخت روان اورژانس از درد به خودمان مي پيچيم و جواب آزمايش دو ساعت ديگر آماده مي شود . توك سياه كه يكي از همكاران مذكر و مجردش در آن بيمارستان مشغول است ، اسم شب را گفت تا بلكه به مدد پارتي ، كارمان را زودتر انجام دهند . اما خانم مربوطه يقه ما را چسبيده بود كه شما چه نسبتي با آقاي x داريد و ما هم در آن كش و قوس درد گفتيم دوستي ، آشنايي .
و خنده ام گرفته بود كه چرا ادبياتم مثل پسرخاله كلاه قرمزي شده در اين وانفسا ....
با همان تخت از دست اندازهاي متناوب عبور كرده و ما را به اتاق سونوگرافي رساندند . حالا درد پهلو يك طرف درد كوبيدن تخت به درو ديوار و آسانسور طرف ديگر ... سرانجام با تلاش باباجان و توك سياه و همسرجان  ، جواب آزمايش و سونوگرافي به دست ،  پيش پزشك مربوطه برگشتيم و ايشان از جا بلند شده و يك مشت به پشت ما دقيقاً روي كليه چپ كوبيدند كه چنان نعره اي زديم كه پرستاران ريختند به اتاق و آقاي دكتر معذرت خواهي كرده و فرمودند ميخواستم ببينم كليه ات درد مي كنه يا نه ؟‌

با آن درد جانفرسا و ناله هاي ما و جواب آزمايش و سونوگرافي مبني بر وجود سنگ كليه ، البته ما كه نمي دانستيم اما لابد علم جديد گفته است كه براي رسيدن به نظر نهايي ، مشت محكم دكتر به پهلوي بيمار ، حرف نهايي را خواهد زد .كه انصافاً سنبه پرزوري هم داشتند جناب حكيم !

بعد از همه اينها فرمودند كه كليه در تخصص ما نيست و تشريف ببريد بيمارستان لبافي نژاد .....

وارد بيمارستان تخصصي كه شديم ، البته ما دولا دولا طي طريق مي كرديم و دل همه ناظرين برما رحم آمد ، به جز آقاي دكتر كه بي شباهت به جاروكش بيمارستان نبود  با آن دمپایی های پلاستیکی بدترکیبش . از اخلاق هم كه شكرخدا چندين كاپ در خانه داشت به يقين . از بس كه خوشرو بودند ايشان ، دلمان براي همسر و فرزندانش سوخت كه چه لعبتي را بايد تحمل كنند .

ايشان بعد از ديدن جواب آزمايش و سونوگرافي بيمارستان قبلي ، فرمودند كه بايد آزمايش خون بدهيد . عرض كرديم آقاي دكتر اين آزمايش مال نيم ساعت پيش است . اما آقاي دكتر با عصبانيت امر فرمودند كه آن بيمارستان را قبول ندارند و بايد همان پروسه از اول تكرار شود .

دوباره راهي آزمايشگاه شديم و اينجا يك آقاي جواني از ملت خون مي گرفت كه به گمانم آن وقت شب با كتك از توي سمساري بيرون آمده بود . يك جوان ريزجثه با يك كت تنگ مخمل مشكي كه لنگه اش فقط در پشت صحنه فيلمها پيدا مي شود به تن داشتند و يك شلوار چارخانه ريز كريم قهوه اي تنگ هم به پا داشتند و از نظر اخلاق رقيب شماره يك همان آقاي دكتر بودند .

 ما كه نشستيم گفتيم خب حالا خون ما را كه در شيشه كنند ، حتماً قدري از عصبانيتشان كاسته خواهد شد . اما اين رگ بدمصب مگر پيدا مي شد ...
خلاصه بعد از كلي زورآزمايي موفق شدند رگي پيدا كنند و مشغول خالي كردن دق دلشان به رگهاي ما بودند كه چشممان افتاد به فاق شلوار آقاي خون آشام و ديديم اي دل غافل ! خشتك مبارك پاره است و حالا مگر مي توانيم چشم از صحنه حادثه برداريم از عذاب وجدان كه نكند اين نتيجه تلاشهاي ايشان براي پيدا كردن رگ دست ما باشد و شايد هم از اول بوده و ربطي به وجود ما نداشته است .

از اتاق كه بيرون آمديم در راهروي بيمارستان نشسته بوديم به انتظار جواب و البته از بوي تي كه به كف راهرو مي كشيدند ، همه فراري بودند الا ما كه از شدت درد ، قوه بويايي مان از كار افتاده بود .

يك ساعتي كه گذشت ، التماسهاي ما براي گرفتن جواب آزمايش به جايي نرسيد و همسرجان رفتند سروقت خدمه بيمارستان تا ايشان را به وعده شيريني ،  پارتي كنند براي ما .

جاروكش عزيز كه قبض آزمايش را از دست همسر گرفت نگاه عاقل اندرسفيه اي به برگه انداخت و گفت اين آزمايش كه بيوشيميه ... گفتيم خب شما آقايي كنيد و واسطه ما باشيد تا زودتر جواب دهند و با قول مساعدشان ما دريافتيم كه هنوز هم گره هر كاري به دست پول كثيف باز مي شود.

جواب را كه پيش آقاي دكتر خوش اخلاق برديم فرمودند سنگ كليه است و فردا بياييد براي گرفتن عكس رنگي . ما كه از درد آنقدر خم شده بوديم كه قدمان نصف شده بود ، خواستيم تا يك گواهي براي اداره بنويسند . آقاي دكتر چنان پاچه اي از ما گرفتند كه ما يادمان آمد هنوز هم در خيلي از مراكز ، واكسن هاري در دسترس همگان نيست .

 دكتر كه اصرار توك سياه را براي گواهي ديدند فرمودند مشكلي ندارند ، همين فردا بروند سركار .

 ما كه به تريج قبايمان بدجوري برخورده بود يك وري نشستيم و به خواهرجان گفتيم ولش كن گواهي نميخواهيم و خلاصه مثلثي تشكيل شده بود كه توك سياه اصرار به گرفتن گواهي داشت و دكتر به ندادن گواهي و ما هم كه مي دانستيم كه اين دكتر گواهي فوت را هم صادر نخواهد كرد قهر كرده و گواهي نمي خواستيم .......

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 14:25  توسط زن بابا  | 

 

با سلام و صلوات ما با همان نیمچه جانی که داریم برگشتیم .

با همه حرفهایی که روی دلمان آماس کرده نمی دانیم چرا نوشتنمان نمی آید .

آیا سوادمان به آب رفته است ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 10:39  توسط زن بابا  | 

 

روزسه شنبه دو هفته پیش که دیدیم صدای ما به گوش مسولین رسیده و یک روز تعطیل به ما انعام کرده اند ، از آقای همسر خواستیم تا سفری به سواحل دریای خزر داشته باشیم تا هم ما استخوانی سبک کنیم و هم ایشان از خانه ماندن و متر کردن درودیوار رها شوند . اما غافل از آنکه ما دیگر در شرایطی نیستیم که خودمان به تنهایی برای خویشتن تصمیم بگیریم که چه کنیم ، چه نکنیم .

به خانه که رسیدیم ، آقای همسر در گوش ما گفتند ساک سفر را ببند که چهار صبح دونفری عازم شویم . و ما گفتیم یعنی بچه ها نمی آیند ؟
ندا آمد که خیر ،خودمان می رویم . کپل هم با این استدلال که باربی با خواهرانشان برای تعطیلات برنامه دارند و اگر کپل بخواهد همراه ما شود ، اخمالو هم خواهد آمد و باربی هم ناگزیر از آمدن خواهد بود و در نتیجه بین زن و شوهر درگیری خواهد شد و برنامه های باربی و خواهرانش تحت تاثیر سفر ما خواهد گردید و نتیجه اخلاقی آنکه من و همسرجان باید به تنهایی بار سفری دو روزه را ببندیم و کور هم که همیشه از خدا دو چشم بینا خواسته است ، ما توشه سفر را بستیم و شام را آمده کردیم تاکپل که دنبال اخمالو و باربی رفته بود برگردند و وظایف مان را انجام داده و دو سه ساعتی بخوابیم و بعد یا علی مدد ...

کپل و بچه ها که به خانه برگشتند ، آقای همسر گفتند که باربی و اخمالو هم با ما به سفر می آیند . چرا که کپل جان دهانشان را بی موقع باز کرده و راپورت سفر دو نفره ما را داده اند و ایشان هم استقبال کرده اند از همراهی ما که همیشه تاج سرمان هستند البته ... و ما ماندیم که حالا با تکمیل ظرفیت عاشقان سفر در یک ماشین ، جواب توک سیاه را چه بدهیم ؟

کپل را صدا کرده و گفتیم خودت برای توک سیاه توضیح بده که وضعیت اینگونه است و جا برای ایشان نداریم با یک سواری  ، و کپل با خوشحالی فرمودند که خودم توی راه هماهنگ کرده ام که ساکش را ببندد تا بروم دنبالش و دهان بازمانده ما هم که البته گفتن ندارد.

همسرجان را به اتاق صدا کرده و گفتم ببین من اصلاً ناراحت نیستم از همراهی اینان . اما فقط یک چیز را یادآوری می کنم و آن اینکه وقتی برگشتیم باید قابی از ظلا بر سردرِخانه بزنیم با این مضمون پرمعنا که : کلاعه از وقتی بچه دار شد ، یک گ... سیر نخورد .

وهمسرجان با خوشحالی فرمودند که جوانن دیگر چه کنیم . حالا یک تلفنی به برادرت و خانمش بزن که آنها هم بیایند !

ما چه گفتیم و ایشان چه پاسخ دندان شکنی دادند .
البته که برادرجان و همسر گرامشان انصراف دادند از این همسفری و ما صبح چهارشنبه با سلام و صلوات راهی شدیم . بین راه از دیدن خانواده باربی و خواهران و خواهرزداگان و داماد شان مشعوف شده و آقای همسر در یک حرکت خودجوش و مردمی دعوت به عمل آوردند که همراه ما باشند . اما آنها که به قصد منزل برادر باربی عازم بودند ، قول دادند که پنجشنبه با قدوم مبارک خود ما را سرافراز کنند . 

در آنجا به دلیل گازکشی سفر قبل ، کار نصب کردن بخاری ها و اجاق گاز و بقیه خنزرپنزرها تا عصر ادامه داشت و همه دوش به دوش یکدیگر کار می کردیم . کاری مضاعف که تکاندن آشپزخانه از اصلی ترین بخشهای این سفر تاریخی بود که به هرحال با دستان توانمند ما و همراهی باربی و توک سیاه تا پاسی از شب ادامه داشت .

شب که دیگر خسته و خاکشیر خودمان را در کنار بخاری رها کرده بودیم ، کاشف به عمل آمد که از راه کنار لوله گاز آشپزخانه ، موش به داخل آمده و جیغ و ویغ باربی که موزیک متنی بود برای موش کُشی کُپل و اخمالو و ما در اتاق مجاور مستفیض بودیم از سروصدای ضربه های فرود آمده بر درودیوار و بعد مدتی یکی از جنازه ها بیرون آمده و با تایید شورای پزشکی مبنی بر جان دادن موش بدبخت به باغ پرتاب شد.

اما داستان به اینجا ختم نشد که تا نیمه  شب سه موش دیگر هم به دست غیورمردان جان برکف به دَرَک واصل شد وصدای جیغ آخرینشان که هنوز در گوشمان است ، خواب و خوراک را برما همسفران حرام نمود. و البته از همان ساعت پدر باربی هم به جمع ما اضافه شد تا مبادا تنهایی آزار دهد این جمع شش نفره را ....

وصبح زود بیدار شدن و صبحانه دادن به مهمان عزیز که گفتن ندارد و آماده باش ادامه داشت تا آمدن هشت نفر دیگر از خانواده معظم باربی به دولتسرای محقر ما و بگذار و بردار ما برای آنکه آب در دل مهمانان تکان نخورد که بدجوری حبیب خدا بودند . صبح جمعه که بیدار شدیم ، دیگر نفس از ادامه همکاری سرباز می زد و ما با سرماخوردگی هفت روز قبل و عفونت ریه ، حتی در آن هوای تمیز ، نمی توانستیم دم و بازدم راحتی داشته باشیم و صدایمان هم که از شدت دورگه شدن ، مثل پسرهای تازه بالغ شده به گوش دیگران می رسید.

با هزار من بمیرم و تو بمیری جمع مستان را راضی کردیم که بعد از صبحانه راهی شهر خود شویم که از تهران خبر رسید احتمالاً شنبه و یکشنبه نیز تعطیل خواهد بود و هورای بچه ها گوش ما را که هیچ ، فلک را هم کر کرده بود که باز هم بمانیم در این لمکده ...

ما که دیگر اشکمان از اینهمه مهمانداری درآمده بود ، به همسرجان اعلام نمودیم که قدمشان روی چشم اما ما حتی سوار بر الاغ برمی گردیم که دیگر جانی در بدن نداریم برای مایه گذاشتن ....

خلاصه با سلام و صلوات راهی شدیم و شب که رسیدیم به خانه ، همه مثل این حشرات تارومار شده ، در یک گوشه ای ولو شده بودند و البته وضعیت ما از همه اسفبارتر بود که سرماخوردگی و عفونت ریه و خستگی و ... روزگارمان را مثل هوای تهران سیاه کرده بود.

صبح شنبه که عازم صدارتخانه شدیم ، حال خوشی نداشتیم اما به محض رسیدن ، چنان دردی پهلوی چپ ما را فرا گرفت که گویی شمشیر خورده ایم .
هرچه خانومی کردیم و به روی مبارکمان نیاوردیم ، افاقه نکرد و کم کم فغانمان به آسمان رفت که نه می توانستیم بنشینیم نه دراز بکشیم و نه راه برویم . لامصب به هیچ صراطی همراهی مان نمی کرد . از کارهای نکرده آن بود که به همسرجان تلفن زده و خواستیم بیاید و ما را ببرد .

یک دوساعتی طول کشید تا ایشان به ما برسند و جنازه ما را صندلی عقب ماشین بیاندازند و راهی درمانگاه شویم که پزشک معالج با دیدن کمرتا شده ما فرمودند این درد هیچ ربطی به سنگ کلیه ندارد. و هرچه ما قسم خوردیم که دوماه پیش تشخیص سنگ داده اند ، ایشان زیربار نرفته و تشخیص ویروس سرماخوردگی دادند و تزریق دو آمپول دیکلوفناک و دگزامتازون را به خانم پرستار توصیه نمودند . خانم پرستار هم که نمی دانیم دلش از کجا پُر بود که همه عقده های درونی خود را در سرنگها ریخته و دو طرف ما را کبود نمودند .

به خانه که برگشتیم از درد بیهوش شدیم تابعدازظهر و دوباره تزریق پنی سیلین و شش ساعت بعد یک تزریق دیگر پنی سیلین و دردسرتان ندهیم که شب تا صبح از درد پهلو راه رفتیم و سرسرا را متر کردیم و به علت گیجی در برآورد متراژ اشتباه کرده و دوباره از اول ....

و به فکرمان رسید که کیسه آبگرمی روی کلیه سمت چپ بگذاریم تا شاید درد تسکینی یابد. اما از عجایب آن بود که کیسه آبگرم روی پهلوی چپ باعث درد در محل تزریق سمت راست می شد. طاقچه مبارک را که همین روزها می خواستیم قالیچه ای رویش پهن کرده و قلیانی بکشیم ، حالا با تزریق ۶ آمپول طی ۱۲ساعت تبدیل به یک آبکش شفاف شده بود که دیگر جای سالمی نداشت برای تزریقات بعدی توسط خبرگان این فن .... و وقتی کیسه ابگرم روی کلیه چپ می گذاشتیم از آن طرف سوراخهای آبکش سمت راستمان که قبل از تزریقات یک ابهتی برای خودش داشت انگاری با سرب داغ پر می شد و در آن هاگیرواگیر درد ما دنبال حل این معادله دو مجهولی هم بودیم .....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 12:55  توسط زن بابا  | 

 

والله آدم در کار مردم این روزگار حیران است .

معلوم نمی شود عاقلند ، معلوم نمی شود دیوانه اند ، معلوم نمی شود چه چیزند ، والله تاتوله به هوا پاچیده اند . مردم مغز خر خورده اند ،  عقل از کله همه در رفته است  .

خوب ای ملت غیور و انقلابی ، مسولین چه بکنند ؟
این بلایی است که از آسمان نازل شده ،  اینها همه سرنوشت خودمان است . همه اینها را خودتان در عالم ذر قبول کرده اید . چشمتان چهارتا ، می خواستید عقلتان را به سرتان جمع کنید قبول نکنید . تقدیر را که نمی شود برگرداند.

شما را به خدا دو دقیقه کلاهتان را قاضی بکنید . شما می گویید مسولین فکری به حال آلودگی هوای شهر تهران بکنند ؟ شهرداري چه بكند ؟ استانداري و سازمان ترافيك شهر چه كند ؟  از دست این مسولین بیچاره ، این بندگان ضعیف چه برمی آید ؟هر روز ساعت ۳ بعداز ظهر جلسه ستاد بحران را كه دارند ، ديگر چه كنند ؟  با قضای الهی چه چاره بکنند؟ نخواهند گفت این تقدیر تهرانی هاست که اینطور در این هوای دودزده نفس بکشند ؟ بچه هایشان هزارویک مرض برای فردای خود بگیرند ؟ سالم هايشان مريض شوند ،  مریض هایشان سکته کنند ؟ فقط در یک هفته در سال هشتادوهفت ، پانصد نفر از آلودگی هوا بمیرند ؟ از شما خودتان انصاف می خواهم . خواهند گفت یا نخواهند گفت ؟

بله ! منتها محض رحم و مروتی که دارند در آن عالم آقایی یک چیز دیگر هم خواهند گفت .
مثلاً خواهند گفت لعن چهار ضرب هم در این مواقع برای رفع بلا مجرب است .
مثلاً خواهند گفت این مرگ و میری که توی شما افتاده ، بلکه یکی از مرده هاتان کفن می جود .

خوب حالا پیش از آنکه بی عقلی و بیشعوری خودتان را پیش مسولین ثابت بکنید ، از من سگ روسیاه قبول کنید و از حالا بروید مشغول لعن چهار ضرب بشوید ، بلکه این مرگ و میر از میان شما وربیفتد.
اگر افتاد ،  یک خدا بیامرزی هم برای رفتگان من سگ روسیاه بفرستید . اگر نه  ، آن وقت معین می شود که مرده هاتان کفن دهن گرفته اند . جمعیت خبر می کنید ،  آدمی یک بیل نوک تیز هم برمی دارید می روید سر قبرستان ،  قبرها را یکی یکی می شکافید تا می رسید به قبر مرده ای که کفنش را دهن گرفته ،  می جود . آن وقت یک دفعه با بیل گردنش را می زنید . اما باید درست ملتفت باشید که با یک ضربت ،  گردنش جدا بشود . اگر نه  ، مرده سر لج می افتد.
آن وقت دیگر خدا نشان ندهد ،  خدا آن روزها را نیارد که یک دفعه قر  ، میانتان خواهد افتاد ........

 ببینم مطلب کجا بود ، هان یادم افتاد.

آی خدا بیامرزدت مرد ، ای نور به قبرت ببارد ، این شب جمعه ای تو هم خدابیامرزی می خواستی . راست است که می گویند حرف به وقتش می کشد ، انگار می کنی همین پریروز بود در همین ونک مستوفی ،  خدابیامرز بابا و مرحوم آقا نشسته بودند و خدابیامرز بابا در همین مسئله کفن جویدن مرده ها تحقیق می کرد و می گفت این مطلب هیچ شک ندارد . من خودم در سال وبایی به تجربه رساندم  که در همین قبرستان کهنه ، گردن یک مرده ای را که کفنش را می جوید زدند  ، فوراً وبا تمام شد و مردم آسوده شدند.

باری مطلب از دست نرود. خدا رفتگان همه مسلمانها را بیامرزد .
خدا من روسیاه را هم پاک کند و خاک کند.

بله مطلب اینجا بود که این کارها را هم بکنید ، ببینید چه می شود.  اگر این بلا از سرتان رفع شد  ، که شد .   اگر نشد ،  دیگر چاره ای جز صبر نیست .

صبر کنید . خدا صابران را دوست دارد . بگذارید آلودگی هر چه از دستش برمی آید در حق شما کوتاهی نکند . آخر ،  آخرت هم حساب است . بگذار چشمش کور شود بیاید آن روز پنجاه هزار سال یک لنگ پا بایستد جوابتان را بدهد . دیگر بهتر از این چیست ؟

 

* برداشتي آزاد از يكي از مقالات مرحوم علي اكبرخان دهخدا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 18:51  توسط زن بابا  | 

سلام

من آلما دوست پوران جون هستم. پوران کمی کسالت داره و یک جراحی انجام داده. از من خواسته که از شما خواهش کنم براش دعا کنید. از همه تون ممنونم.

دعا فراموش نشه.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 9:52  توسط زن بابا  | 

 

برای شفای یکی از خادمین که سه روز گذشته به خدمت اهل بیت و متعلقین در مهمانسرای رشت از جان مایه گذاشته و زن بابای دو کودک رشید نیز می باشد و از درد  فغانش به آسمان رفته و یحتمل دنبال نوشتن وصیت نامه است دعا کنید .

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 10:33  توسط زن بابا  | 

 

تاهمین سی سال پیش بود که عوام معتقد بودند اگر زن زائو بچه اش را تنها در اتاق بگذارد ، "آل "که پيرزنی وحشتناک بود و از طایفه جنیان ، او را برده و با بچه خود عوض می کرد و اگر همان مامان بچه یا زن زائو تنها باشد این " آل خانوم " جگرش را درآورده و در تشتی روی سر گذاشته و با خود می برد .

ما كه به چشم خودمان نديديم اما آنها كه ایمان داشتند ، در مواردي كه زائو يا نوزاد از روي اجبار تنها در اتاق بودند ، براي جلوگيري از آدم ربايي به روش قرون وسطا ، يك قيچي  بالاي سرشان مي گذاشتند كه اين "ننه آل "با آن همه ابهت كه جگر يك آدم زنده را خام خام درمي آورد ، از اين قيچي فكسني عهد شاه وزوزك لابد  بترسد  .

حالا اينها را گفتيم كه بگوييم ديروز در روز روشن در اداره فخيمه ، ما را عوض كردند .

 البته بدون آنكه زايماني كرده باشيم و دسته هاوني به عنوان نوزاد در آغوش داشته باشيم .

ديروز كه ما اينهمه براي شما قصه زن باباي بدبخت و فلكزده را گفتيم و در تشويش اذهان عمومي به ويژه شما عزيزان براي خودمان پرونده درست كرديم ، موقع خروج از اداره اگر فكر كنيد كه ما همان آدم پنج دقيقه قبل بوديم ، هنوز ما را نشناخته ايد.

از صف كارتزني كه با سرافرازي بيرون آمديم ، آقاي همسر و كُپل به اتفاق در ماشين منتظر ما بودند و ما پرواز كنان خود را به ميعادگاه رسانده و از شدت خوش خُلقي از همان صندلي عقب از سروكول آنها بالا مي رفتيم و هرچه آقاي همسر آبروداري مي كردند ، ما به خيالمان نبود .
از زمين و زمان آنقدر حرف زديم كه به تنهايي به اندازه يك برنامه زنده راديو پيام انرژي مصرف كرديم .
از همسرجان سراغ بچه ها را گرفتيم كه وقتي گفتند امشب پيش ما هستند ، درهمان ساعت 6 بعدازظهر در دل ما جشن حنابندان برگزارشد.
آنقدر جوگير شده بوديم كه تصميم داشتيم به خانه كه رسيديم يك مرغ درسته يخي مرحمتي اداره را سلاخي كنيم براي شام كه همسر عزيز فرمودند مرغ تازه مي گيريم و اسپايسي درست مي كنيم .
به خانه كه رسيديم مرغها را پاك كرده و شسته و در ديگ بار گذاشتيم و مثل فرفره همانطور كه دورخودمان مي چرخيديم ، سيب زميني پوست گرفته و سرخ كرده و كاهو را شسته و سالاد را درست كرده و آشپزخانه را مرتب كرده و اتاقمان را كه دوباره زير پوشش شهرداري منطقه شوش رفته و شتر با بارش در آن گم مي شد ، مرتب كرديم و از حق نگذريم كُپل هم پا به پاي ما مايع مربوط به مرغ اسپايسي را آماده مي نمود كه زن باباجانش راه مي رفت و قربان صدقه اش مي رفت و البته از همسر عزيز هم كه روي تخت صدارت دراز كشيده و با دقت مشغول تماشاي بازيهاي آسيايي بودند ، غافل نبوده و هر چند دقيقه يك بار سروقتشان رفته و دلي هم از ايشان مي برديم .

كارها كه تمام شد ، دوشي گرفتيم و خرمن گيس گلابتون مان را بيگودي پيچيديم و در ادامه ناپرهيزي ، يك امضاي كمرنگ هم پاي آينه گذاشتيم و تازه يادمان افتاد كه دو روز است از درد گردن هلاكيم و يادمان مي رود كه كاري براي بهبود كنيم .

كيسه آبگرمي زير سر گذاشتيم و ثانيه ها را شمرديم تا علاوه بر باربي و اخمالو يك مهمان ناخوانده يا همان پسر جارويمان را هم پذيرا باشيم كه از قدرت خدا بدون حضور مهمان در خانه ما  ، لقمه اي از گلوي آقاي همسر پايين نمي رود اصولاً ....

مهمانان افتخاري كه از راه رسيدند ، بعد از يك شب دوري ، چنان به استقبال شتافتيم كه خودمان هم از ذات خودمان در عجب بوديم چه رسد به آن بندگان خدا ....

اخمالو كه به يك سلام اكتفا كرده و با ديدن كيسه آبگرم و سروصورت سرماخورده ما پرسيد مريضي؟ و ما گفتيم شايد از خستگي كار اداره باشد كه ما يك هفته بود مريض بوديم و به چشم نمي آمديم .

به اتاقمان برگشتيم تا داغي كيسه آبگرم برقرار است ، استفاده كنيم از اين فرصت طلايي كه باربي به اتاق آمده و پرسيد پوران جون كاري هست كه من بكنم ؟
گفتيم نه عزيزم همه چي آماده است  .....و گفت ميخواي گردنتون رو ماساژ بدم ؟

و ما آنقدر ذوق زده شديم از اين محبت كه اصلاً يادمان رفت گردني هم داريم كه دردي هم بكند .....و نشست به درددل كردن و ........

شام را خورديم و چاي را خورديم و باربي پابه پاي ما در آشپزخانه جمع و جور كرد و اصرار كه اجاق گاز را پاك كند و انكار از ما كه تو خسته اي و اين كار خودمان است .
شما كه غريبه نيستيد ما حساسيت عجيبي به تميزي اجاق گاز خانه داريم كه اگر در كاخ سفيدمان از كثيفي روغن بريزيم و عسل جمع كنيم  ، اما اجاق گازمان از تميزي برق مي زند چرا كه از همان وقت كه به قول قديمي ها دخترخانه بوديم ، اجاق گاز را آيينه آشپزخانه مي دانستيم كه بايد آنقدر شفاف باشد كه عكست را در آن ببيني . چون آينه هاي خانه را هفته اي يك بار بيشتر گردگيري نمي كنيم البته ....

خلاصه تا پايان شب همه چي آرام و خوب بود و تنها اين اخمالو بود كه به تصور بيماري جذام زن بابايش حتي يك كلمه هم با ما حرف نزد و البته واضح و مبرهن است كه جاي آن داشت كه ما هم سكوت كرده و به روي مباركمان نياوريم تا قسمت بعدي ديدار .....

اينها كه گذشت با يك مشت دارويي كه خورديم و همه خواب آور بود و فيل افكن ، خوابيديم و راس ساعت چهار صبح مثل وزغي كه در حوض بي آب باشد ،  به سقف اتاق چشم دوختيم تا كي صبح صادق بدمد و ما راهي صدارتخانه شويم .

اما اين چند ساعت بيداري بي موقع ، مجالي بود تا فكر كنيم به آنچه گذشته بود و اينكه :

 من اين همه انرژي را از كجا آورده ام ؟

آيا اينها همه نقشي بود از هزاران فيلمي كه در زندگي بازي كرده ايم ؟

 آيا اين كمك پروردگار بود كه هميشه بزرگتر از مشكلات ما بوده است ؟

 آيا ....

نياز به ادامه سوالات نيست كه من نيك مي دانم خداي مهربان كه هميشه هواي ما را داشته است ، بار ديگر قدرتش را در داشتن دوستان خوبي چون شما عزيزان به من نشان داد تا قدر بدانم اين نعمتي را كه هر كسي از آن برخوردار نخواهد بود .

سپاس بيكران از شما دوستان و خوانندگان نازنيني كه ما را در اين تيرگي شب زمستاني ،

یلدای بلند نابسامانی ، تنها نگذاشته ايد .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 9:39  توسط زن بابا  |